دهه ۲۰۰۰ دوران عجیبی برای فیلم‌های اکشن بود. استودیوها پول‌های کلانی روی کمیک‌بوک‌ها، بازی‌های ویدیویی، سبک رزمی وایر-فو (wire-fu)، کت‌های چرمی، نگرش نو-متال (nu-metal)، ورزش‌های شدید، CGI براق، و داستان‌هایی که فقط به فکر ساخت دنباله بودند خرج می‌کردند، بدون اینکه همیشه بفهمند چرا قرار است این‌ها هیجان‌انگیز باشند. بخش زیادی از این آشفتگی تبدیل به فیلم‌های سرگرم‌کننده شد. بخش زیادی از آن هم باعث شرمساری شد. این شش فیلم از مرحله شرمساری فراتر رفتند و به چیزی تاریخی تبدیل شدند.

یک فیلم اکشن ۰/۱۰ باید واقعاً بد باشد. نه فقط مبارزات ضعیف. فیلمی که قدرت را از مشت‌ها می‌گیرد، سرعت را از تعقیب‌وگریزها، خطر را از انفجارها، و جذابیت را از بازیگرانی که حداقل باید یک لحظه خوب برای نشان دادن داشته باشند. این غیرممکن به نظر می‌رسد. اما این فیلم‌ها آن غیرممکن را انجام می‌دهند: آنها حرکت، خشونت، ابرقدرت‌ها، مسابقات، آدم‌کش‌ها، و خطرات آخرالزمانی را می‌گیرند و به نوعی بی‌حرکت نشستن را پرتنش‌تر می‌کنند.

۶. ‘Dragonball Evolution’ (2009)

هر طرفدار انیمه‌ای که فیلم Dragonball Evolution را در سال ۲۰۰۹ دیده، سزاوار غرامت مالی و شاید یک عذرخواهی دست‌نویس است. جالب است که خودم هم آن موقع متوجه این موضوع نبودم. اما حالا هستم. این فیلم لایو-اکشن (live-action) از Dragon Ball، یکی از پرجنب‌وجوش‌ترین، عجیب‌ترین و پرانرژی‌ترین فرنچایزهای تاریخ، گوکو (جاستین چت‌وین) را به یک قهرمان نوجوان بی‌روح تبدیل کرد با قدرت احساسی یک سریال رد شده از شبکه CW. اسطوره‌شناسی فیلم صاف و بی‌روح شده، جهان بسیار کوچک به نظر می‌رسد، و روح ماجراجویی و هنرهای رزمی وحشی که Dragon Ball را محبوب کرد با دیالوگ‌های توضیحی ناجور و حرف‌های تقدیری ارزان جایگزین شده.

بدترین بخش این است که فیلم به نظر از منبع اصلی خود خجالت می‌کشد. می‌خواهد اسم‌ها، گوی‌های اژدها، پیکولو (جیمز مارسترز)، بولما (امی رسوم)، روشی (چو یون فات)، و نمادهای اصلی را داشته باشد، اما میلی به عظمت، بچگانه‌گی، رنگ و نشاط فیزیکی دیوانه‌وار آن جهان ندارد. مبارزات به سختی ثبت می‌شوند. پیکولو در نقشه شرورانه خودش سرگردان به نظر می‌رسد. کامه‌هامه‌ها (Kamehameha) باید مانند یک رعد آسمانی هواداران باشند، اما اینجا مثل یک افکت ویژه است که می‌خواهد زودتر تمام شود. این سینمای اکشن است با تمام نبضی که از آن گرفته شده.

۵. ‘Street Fighter: The Legend of Chun-Li’ (2009)

یک فیلم درباره چون-لی (کریستین کروک) باید یک برد آسان باشد. یک شخصیت نمادین از بازی‌های مبارزه‌ای، یک داستان انتقامی آماده، جرم‌زیرزمینی، نمایش هنرهای رزمی، و جهانی پر از مبارزان رنگارنگ که منتظرند تا شخصیت را به قاب فیلم بکوبند. به نوعی، The Legend of Chun-Li همه این‌ها را به یک راهپیمایی کسل‌کننده و خاکستری تبدیل کرد که حتی لگدهایش انگار عذرخواهی می‌کنند که شما را اذیت کرده‌اند.

چون-لی در تلاش است تا فیلمی را به دوش بکشد که به سختی به او چیزی بیشتر از یک مأموریت غم‌انگیز و ارائه داستان اصلی می‌دهد. درام جنایی فیلم به کندی پیش می‌رود. صحنه‌های آموزشی هیچ آتشی ندارند. سکانس‌های اکشن فاقد ریتم تمیز و تأثیری هستند که فیلمی مثل این به شدت به آن نیاز دارد. بعد هم نش (کریس کلاین) است با بازی‌ای که آنقدر عجیب است که انگار از یک پارودی دیگر به این فیلم پیوسته. بیسون (نیل مک‌دونا) باید یک کابوس عظیم از انرژی شرور باشد، اما فیلم او را به یک گانگستر معمولی تبدیل کرده است. یک فیلم Street Fighter بدون رنگ، دیوانگی، و مبارزات هیجان‌انگیز اساساً یک جنایت علیه آرکید (arcade) است.

۴. ‘Catwoman’ (2004)

تنها سکانس بسکتبال این فیلم باید در موزه نگهداری شود به عنوان مدرکی که هالیوود یک بار در روشنایی روز عقلش را کاملاً از دست داده. Catwoman، پشنس فلیپس (هلی بری) را با یک لباس چرمی، قدرت‌های گربه‌ای، لورل هدر (شارون استون) به عنوان یک غول زیبایی شرور، و طرح مبهمی از یک فیلم ابرقهرمانی اکشن به ما می‌دهد. سپس کل فیلم را طوری تدوین کرده انگار نماها مورد حمله زنبورها قرار گرفته‌اند.

پشنس در فیلمی گیر افتاده که نمی‌تواند او را بیشتر از یک انبوه یادداشت استودیویی با گوش‌های گربه‌ای نشان دهد. اکشن هیچ جغرافیای فیزیکی ندارد. شلاق زدن‌ها، ژست گرفتن روی پشت‌بام‌ها، رفتارهای گربه‌ای CGI، و حرکت دوربین بیش‌فعال، به نظر می‌رسد برای جلوگیری از لذت بردن مخاطب از تنها چیزی که فیلم باید بفروشد طراحی شده‌اند: یک زن جذاب که با سبک در میان خطر حرکت می‌کند. داستان در مورد کرم صورت سمی از قبل مسخره است، اما فیلم با آن مانند یک اسطوره بزرگ رفتار می‌کند. این فیلم کمپ (camp) بدون شوخ‌طبعی، اکشن بدون وزن، و فانتزی ابرقهرمانی بدون یک هیجان پاک است.

۳. ‘Ultraviolet’ (2006)

Ultraviolet شبیه فیلمی است که کسی سعی کرده یک تصویر زمینه دسکتاپ را به یک فیلم اکشن تبدیل کند و فراموش کرده که انسان‌ها هم باید در آن باشند. وایولت (میلا جووویچ) یک جنگجوی ابرقهرمان در آینده‌ای است که یک بیماری باعث ایجاد یک جمعیت آزار دیده شبه-خون‌آشام شده، و او باید از یک کودک مرموز در برابر یک رژیم فاشیستی محافظت کند. مواد اولیه به نظر آماده برای هرج‌ومرج شیک می‌رسند. فیلم نهایی مانند مه مصنوعی با عینک آفتابی است.

همه چیز آنقدر صاف، مات، جلا داده شده و بی‌وزن است که اکشن به سختی به بدن‌ها مرتبط می‌شود. وایولت برش می‌زند، می‌پرد، شلیک می‌کند و در اتاق‌های استریل و پس‌زمینه‌های دیجیتال ژست می‌گیرد، اما خشونت هیچ ضربه‌ای ندارد. همه حرکت است بدون حس. جهان‌سازی مدام از جناح‌ها، ویروس‌ها، سلاح‌ها، و بخت نجات کودک می‌گوید، اما فیلم هرگز آنها را فراتر از سوخت تغییر لباس احساس نمی‌کند. وایولت باید کافی باشد تا یک فیلم زشت شیک را با حضور خود محکم کند. اما او در یک محافظ صفحه نمایش پلاستیکی از یک فیلم گیر افتاده، با دشمنانی که بیشتر به نظر پاک‌شده شکست خورده‌اند.

۲. ‘Rollerball’ (2002)

بازسازی‌های بدی وجود دارد، و بعد فیلم Rollerball است، فیلمی که به نظر شخصاً از ایده شتاب و حرکت آزرده خاطر است. نسخه اصلی ۱۹۷۵ دارای خشونت شرکتی، مسابقه خونین تلویزیونی، و یک نیش دیستوپیایی واقعی بود. نسخه ۲۰۰۲ دارای جاناتان کراس (کریس کلاین)، مارکوس ریدلی (ال‌ال کول جی)، آرورا (ربکا رومین)، کلاه ایمنی، موتورسیکلت، عرق نو-متال، و یک زیبایی‌شناسی ورزشی-اکشن است که برای انرژی فریاد می‌زند اما در عین حال هیچکدام را تولید نمی‌کند.

خود ورزش باید نقطه مرکزی باشد، اما بازی‌ها به مانده‌ای تبدیل شده‌اند. هرگز قوانین، خطر، استراتژی، یا لذت فیزیکی بدن‌هایی که در یک میدان وحشیانه به هم می‌خورند را حس نمی‌کنید. فیلم مدام اصرار دارد که این نمایش اعتیادآور و خطرناک است، اما هر سکانسی مانند یک فیلمبرداری موزیک ویدیو است که موسیقی را گم کرده. الکسی پتروویچ (ژان رنو) در سرزمین کارتونی شرکتی سرگردان است، در حالی که قهرمانان مدام در میان شورش می‌چرخند بدون گرمای کافی برای رضایت‌بخش کردن قیام. سکانس بدنام شب با رنگ سبز تقریباً در بی‌فایدگی بصری خود آوانگارد است. یک فیلم اکشن که حول یک ورزش مرگبار ساخته شده هرگز نباید اینقدر از ضربه خسته باشد.

۱. ‘Ballistic: Ecks vs. Sever’ (2002)

این آن فیلم اکشن نادر است که در آن انفجارها خسته به نظر می‌رسند. Ballistic: Ecks vs. Sever اکس (آنتونیو باندراس) و سور (لوسی لیو) را در یک توطئه جاسوسی-قاتلانه شامل کودکان ربوده شده، سلاح مخفی، آژانس‌های فاسد، و به اندازه کافی گلوله که از نظر قانونی به عنوان آب‌وهوا واجد شرایط باشد قرار می‌دهد. روی کاغذ، حتی یک نسخه متوسط هم باید قابل تماشا می‌بود. باندراس خوب غمگین به نظر می‌رسد. لوسی لیو می‌تواند در خواب هم خونسردی مرگبار را نشان دهد. عنوان فیلم نوید دو قاتل خطرناک در مسیر برخورد را می‌دهد. فیلم به ما نویز سفید سینمایی با فلاش‌های خشاب می‌دهد.

هیچ چیز بافت ندارد. هیچ چیز ریتم ندارد. ماشین‌ها منفجر می‌شوند، گلوله‌ها پرواز می‌کنند، مردم می‌دوند، شیشه می‌شکند، و مغز هنوز از ثبت هیجان خودداری می‌کند. اکس یک مأمور سابق داغدیده است که به ماجرا کشیده می‌شود، سور یک قاتل نخبه با هدف شخصی است، و فیلم به نوعی درگیری آنها را شبیه به بحث دو محافظ صفحه نمایش می‌کند. داستان هم بیش از حد پیچیده و هم خالی است، که این یک نوع خاص از شکست فیلم اکشن است. بدلکاری‌ها هرگز ساخته نمی‌شوند. احساسات هرگز نمی‌نشینند. شخصیت‌ها هرگز جرقه نمی‌زنند. این فیلم حتی برای تماشای از روی نفرت طولانی مدت هم سرگرم‌کننده نیست. یک فیلم اکشن واقعی ۰/۱۰: به اندازه کافی بلند تا سردرد بگیرید، به اندازه کافی مرده تا به ساعت نگاه کنید.