خلاصه

  • چی مک‌براید و لوگان براونینگ در نقش یک پدر و دختر پلیس در «من تو را پیدا خواهم کرد» (I Will Find You) بازی می‌کنند.
  • این دو از روش شیرین و بامزه‌ای می‌گویند که شیمی واقعی میان خود را در پشت صحنه پرورش دادند.
  • مک‌براید و براونینگ از صحنه‌ای پرده برمی‌دارند که دو نسخه‌ی کاملاً متفاوت از آن ضبط کردند.

چی مک‌براید (Chi McBride) کارنامه‌ی بازیگری بلند و نمادینی دارد؛ از حضور در «ترمینال» (The Terminal) ساخته‌ی استیون اسپیلبرگ گرفته تا فیلم علمی-تخیلی و نامزد اسکار «من، ربات» (I, Robot)، فیلم سرقتی «سرقت در ۶۰ ثانیه» (Gone in 60 Seconds) و درام ورزشی «روز درفت» (Draft Day). فعالیت‌های تلویزیونی او نیز به همان اندازه چشمگیر است و شامل موفقیت‌های تحسین‌شده‌ای مثل «پوشینگ دیزیز» (Pushing Daisies) و «بوستون پابلیک» (Boston Public) می‌شود. لوگان براونینگ (Logan Browning) هم که بیشتر با بازی در نقش اصلی سریال درام-کمدی طنزآمیز «دیر وایت پیپل» (Dear White People) شناخته می‌شود، گستره‌ی بازیگری فوق‌العاده‌ای از خود نشان داده و در آثاری از فیلم کمپ و کالت «برتز» (Bratz) در سال ۲۰۰۷ تا تریلر روان‌شناختی «پرفکشن» (The Perfection) حضور داشته است.

این دو در سریال «من تو را پیدا خواهم کرد» (I Will Find You) نقش یک زوج پدر و دختر پلیس را بازی می‌کنند و شیمی میانشان یکی از بهترین نکات سریال است. در حالی که آن‌ها به دنبال دیوید باروز (سم ورثینگتون)، مردی که از زندان فرار می‌کند تا حقیقت ماجرای قتل پسرش را که به خاطرش محکوم شده پیدا کند، پیچیدگی‌های رابطه‌ی خودشان بیش‌تر نمایان می‌شود. با این حال، شدت و خطر ماجرا شاید در کمال تعجب دقیقاً همان چیزی باشد که برای ترمیم شکاف‌های رابطه‌شان لازم دارند تا قوی‌تر از همیشه از آن بیرون بیایند.

کلایدر (Collider) فرصتی پیدا کرد تا با مک‌براید و براونینگ درباره‌ی شیوه‌ی شیرین و خنده‌داری که پیوند واقعی خود را با آن ساخته‌اند، گفت‌وگو کند. مک‌براید همچنین درس مهمی را که از استنلی توچی (Stanley Tucci) در صحنه‌ی «ترمینال» آموخته و نیز صحنه‌ای از «من تو را پیدا خواهم کرد» را که دو نسخه‌ی بسیار متفاوت از آن ضبط شده فاش می‌کند.

چی مک‌براید و لوگان براونینگ از شکل‌گیری پیوند واقعی پدر-دختری در «من تو را پیدا خواهم کرد» می‌گویند

«وقتی به چیزها بیش از حد فکر نکنی و از چیزی که به طور طبیعی می‌آید استفاده کنی، این همان چیزی است که اجراهای رضایت‌بخش را می‌سازد.»

Harlan Coben's I Will Find You

کلایدر: سارا و مکس رابطه‌ای بسیار غنی و پیچیده دارند. کنجکاوم که آیا شما دو نفر پیش‌زمینه‌ای اضافه‌تر برایشان ساختید که الزاماً در سریال به طور کامل نشان داده نشده تا این رابطه این‌قدر واقعی از آب درآمده باشد؟

لوگان براونینگ: یک کم برایت می‌گوییم. فکر می‌کنم گاهی اوقات نگه داشتن بعضی چیزها برای خودمان هم جذاب است. درست مثل زندگی واقعی، ممکن است از کسی بپرسی و او تمام حقیقت را به تو نگوید. اما برایت می‌گویم، از نظر من، سارا از بچگی پدرش را به عنوان یک کارآگاه اف‌بی‌آی تماشا می‌کرد و او همیشه بیرون از خانه بود. همیشه می‌رفت، دائم در حال رفتن بود و به عنوان یک بچه، به والدت نگاه می‌کنی و با خودت می‌گویی: «فکر می‌کردم من مهم‌ترین چیز هستم، ولی ظاهراً شغل تو مهم‌تر است.» پس برای او این طور شده که: «حتماً این شغل بهترین چیز دنیاست.» و این یکی از دلایلی است که راه پدرش را دنبال می‌کند. او با خودش می‌گوید: «این چیز آن‌قدر خوب بود که تو را از من گرفت. باید بفهمم چه چیزی این شغل را این‌قدر عالی کرده.» این یکی از چیزهایی است که می‌توانم بگویم.

کاملاً منطقی است.

چی مک‌براید: من یک چیز دیگر می‌گویم. این چیزی که من را آماده کرد. اولین باری که در عمرم این خانم [لوگان] را دیدم، داشتم به سمت تریلرم می‌رفتم تا برای اولین روز کار با هم آماده شوم. او را دیدم و گفتم: «خب، خب، خب، ببین کی اینجاست، دختر خودم.» او آمد جلو، با یک نگاه [ادا درمی‌آورد] به من نگاه کرد و گفت: «من بهت بابا نمی‌گم.» و با یک چشم‌غره‌ی حسابی رفت. کمتر از یک هفته بعد، داشت برایم چای داغ می‌آورد. می‌پرسید: «صبحانه خوردی؟» گفتم: «داری چی می‌گی؟ من روزی یک وعده غذا می‌خورم.» جواب داد: «صبحانه مهم‌ترین وعده‌ی روز است، احمق. زانوهایت چطورند؟ آن سرمی که گفتم برای مفصل‌هایت بخوری، گلوکزامین و کندروئیتین، مصرف کردی؟»

براونینگ: تو این رو مصرف می‌کنی؟ چون واقعاً برای مفصل‌هایت خیلی خوب خواهد بود، قطعاً.

مک‌براید: آره، تو بهتر از هر کسی می‌دونی. تنها تو بودی که این چیزها رو به ذهنت رسید! پس این چیزی که اجرایم را بیش از هر چیز شکل داد، رابطه‌ی واقعی بود که بین من و لوگان هنگام کار کردن شکل گرفت. وقتی به سکانس بیمارستان رسیدی، کافی بود یک نفر بگوید: «حرکت!» چون ما احترام متقابل واقعی، تحسین واقعی و محبت واقعی نسبت به هم پیدا کرده بودیم. بنابراین واقعاً همین کافی بود. به حرف‌های او درباره‌ی پیش‌داستان‌ها و فال ورق و این جور چرت و پرت‌ها گوش نده. خودش اتفاق افتاد.

براونینگ: عجب!

مک‌براید: می‌دانی چیست؟ وقتی داشتم با استنلی توچی در یک فیلم دیگر [ترمینال اسپیلبرگ] کار می‌کردم، از استنلی پرسیدم، چون همیشه طرفدار بزرگ او بودم و از اولین باری که در یک اپیزود «میامی وایس» (Miami Vice) دیدمش دوستش داشتم. گفتم: «مرد، استنلی، چطور نقش آدم بد را اینقدر خوب بازی می‌کنی؟» و او گفت: «برای اینکه من فکر نمی‌کنم آدم بدی هستم.» و این تنها چیزی بود که برای بازی در نقش یک آدم بد باید می‌شنیدم. همین است که او را تبدیل به آن جور آدم بدی می‌کند که می‌گویی: «وای خدای من. وای خدا، او آدم وحشتناکی است.» ولی خودش فکر نمی‌کند آدم بدی باشد. بنابراین به نظرم، وقتی به چیزها بیش از حد فکر نکنی و از چیزی که به طور طبیعی می‌آید استفاده کنی، این همان چیزی است که اجراهای رضایت‌بخش را می‌سازد.

مک‌براید و براونینگ از صحنه‌ای در «من تو را پیدا خواهم کرد» پرده برمی‌دارند که دو نسخه‌ی کاملاً متفاوت از آن ضبط کردند

«عاشق نتیجه‌اش شدم.»

Sam Worthington and Britt Lower in I Will Find You

فکر می‌کنم این کاملاً مشهود است. من عاشق ارتباطات و روابط در سریال هستم، اما عاشق اکشن‌های عالی آن هم هستم. تیراندازی در باند فرودگاه در پایان اپیزود پنجم مثال خیلی خوبی برای این موضوع است. کنجکاوم بدانم خودتان چقدر از طراحی حرکات و بدل‌کاری‌ها را انجام دادید و چالش‌برانگیزترین بخش آن چه بود؟

مک‌براید: جا خالی دادن از گلوله‌های واقعی.

براونینگ: نه‌ه!

مک‌براید: باور کنی یا نه، نتفلیکس همین‌طوری کار می‌کند. آن‌ها می‌خواهند واقع‌گرایی بدرخشد، برای همین از مهمات واقعی استفاده می‌کنیم.

براونینگ: [می‌خندد] الان یک اخطار قانونی برایت می‌آید. از تو شکایت می‌کنند.

مک‌براید: خودشان می‌دانند چه کار می‌کنند. مهمات واقعی است.

براونینگ: تصورش را می‌کنی؟

مک‌براید: کلی کار ماتریکسی انجام دادیم.

براونینگ: مشخص است که به اندازه‌ی کافی انجام ندادی.

مک‌براید: بله، به اندازه‌ی کافی انجام ندادم، برای همین گلوله خوردم و تا پایان اپیزود دمِ مرگ بودم. به خاطر همین است که خیلی خوب از کار درآمده، چون در نتفلیکس همه چیز واقعی است. گلوله‌های واقعی، خون واقعی، زندگی واقعی.

الان یک مصاحبه‌ی اختصاصی واقعی برای کلایدر می‌گیریم. واقعاً سپاسگزارم که این‌ها را به اشتراک می‌گذارید.

براونینگ: [می‌خندد] گلوله‌های واقعی، خون واقعی، زندگی واقعی؟

مک‌براید: درست است. [صدای دام دام نتفلیکس را درمی‌آورد] نتفلیکس.

براونینگ: من دیگه حرفی ندارم.

لوگان، تو رویکرد متفاوتی غیر از گلوله‌های واقعی داشتی؟

براونینگ: ظاهراً انتخاب دیگری نداشتم. هوا خیلی گرم بود. تابستان در تورنتو بودیم و واقعاً گرم بود. ما آن صحنه‌ی فرودگاه را دو بار و در دو لوکیشن متفاوت ضبط کردیم، این خودش یک داستان کامل بود. یادم هست که بار اول صحنه کاملاً فرق داشت. حتی مواجه‌ی تک‌به‌تک ما هم با آن چیزی که بار دوم شد کاملاً متفاوت بود، و به عنوان یک بازیگر، این همیشه جذاب است. مردم همیشه می‌گویند پروژه‌ای که می‌نویسی، پروژه‌ای که فیلمبرداری می‌کنی و پروژه‌ای که تدوین می‌کنی با هم فرق دارند. وقتی این شانس را پیدا می‌کنی که بخش فیلمبرداری را چند بار انجام بدهی، هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد شد. عاشق نتیجه‌اش شدم.

مک‌براید: من هم همین‌طور. من هیچ فکر یا مخالفتی با شیوه‌ی اول ضبط نداشتم، اما وقتی برگشتیم و دوباره ضبطش کردیم، بلافاصله فهمیدی که این درست است، فقط از نحوه‌ی فرار و این که چه کسانی درگیرش بودند. با شکلی که بار اول ضبط کرده بودیم فرق محسوسی داشت، اما این واقعاً درست و دقیق بود. به خودانگیختگی لحظه‌ای پی بردن به نقشه‌ی فرارشان اعتبار می‌بخشید. این که ما وقت کافی برای بسیج کردن آن همه نیرو نداشتیم، واقعاً منجر به آن لحظه‌ی نفس‌گیری شد که مثل [دست‌هایش را به هم می‌کوبد].

براونینگ: خدای من، چه صدای بلندی. گوشم زنگ می‌زند.

مک‌براید: زندگی واقعی. خون واقعی. یادم نمیاد چی بود. آهان! گلوله‌های واقعی، خون واقعی، زندگی واقعی.

«من تو را پیدا خواهم کرد» هم‌اکنون از نتفلیکس در حال پخش است.

منبع: Collider