در تابستان ۲۰۲۱، خانوادهام به کاستاریکا نقل مکان کردند.
مانند بسیاری از والدین، من هم به دنبال فعالیتهایی برای فرزندانم بودم. جوجیتسوی برزیلی انتخاب مناسبی به نظر میرسید. ابتدا بچههای بزرگترم شروع کردند. بعد، بچههای کوچکترم به آنها پیوستند. طولی نکشید که هر چهار فرزندم چندین بار در هفته تمرین میکردند.
من روی سکوها مینشستم و تماشا میکردم. تقریباً دو سال، مربیام مرا تشویق به پیوستن کرد. هر هفته میپرسید. هر هفته، مؤدبانه رد میکردم.
تا این که یک شب، پسر هشت سالهام از پشت سر من آمد و یک خفهکن پشت (rear-naked choke) را اجرا کرد. تکنیک بینقصی نداشت. حتی فشارش هم خیلی زیاد نبود. اما کافی بود. همین قدر کافی بود که بفهمم اگر چند سال بزرگتر، کمی قویتر و کمی با تجربهتر بود، به احتمال خیلی زیاد مرا تسلیم میکرد.
چند روز بعد، در اولین کلاسم شرکت کردم. فکر میکردم دارم جوجیتسو یاد میگیرم.
چیزی که متوجه نشدم این بود که داشتم اصولی بنیادین را یاد میگرفتم که نگاه و رویکردم را به پدر بودن دوباره شکل میدادند.
اولین درس، فروتنی بود. به عنوان یک وکیل، به فعالیت در محیطهایی عادت دارم که تجربه مهم است. مدارک مهم هستند. دستاوردها اهمیت دارند. روی تشک، هیچکدام از اینها مهم نبود. من یک مبتدی بودم. چیزی عمیقاً فروتنکننده در تسلیم شدن توسط افرادی وجود دارد که کوچکتر از شما، جوانتر از شما و دارای دستاوردهای کمتری در هر زمینهای هستند، به جز همان زمینهای که الان مهم است.
جوجیتسو غرور را از شما دور میکند، چون نمیتوان با واقعیت مذاکره کرد. یا راه فرار جواب میدهد، یا نمیدهد. یا گارد پاس موفقیتآمیز است، یا نیست. یا خفهکن اجرا میشود، یا نمیشود. پدر بودن هم همین درس را به من آموخته است.
کودکان به طرز قابل توجهی در آشکار کردن شکاف بین کسی که فکر میکنیم هستیم و کسی که واقعاً هستیم، مؤثرند. برایشان رزومه ما مهم نیست. برایشان مهم است که آیا حضور داریم یا نه. مهم است که گوش میدهیم یا نه. مهم است که سر قولهایمان میمانیم یا نه.
دومین درس، استمرار بود. یکی از چیزهایی که در جوجیتسو بیش از همه تحسین میکنم این است که هیچ میانبری وجود ندارد. در تئوری، میتوانید یک کمربند مشکی بخرید. میتوانید امروز بعدازظهر آنلاین یکی بخرید و تا آخر هفته درب منزل تحویل بگیرید. اما چیزی که نمیتوانید بخرید، هزاران ساعت تمرین، شکست، اعتماد به نفس و تجربهای است که یک کمربند مشکی قرار است نماینده آن باشد. اینها را باید به دست آورد.
پدر بودن هم تقریباً به همین شکل است. عنوانها اعطا میشوند. اعتماد به دست میآید. تأثیرگذارترین پدران به ندرت بااستعدادترین یا موفقترینها هستند. آنها کسانی هستند که به حضورشان ادامه میدهند. نمایشهای مدرسه. داستانهای وقت خواب. مسابقات فوتبال. گفتگوهای طولانی. گفتگوهای دشوار. سهشنبههای معمولی. کودکان استمرار را بسیار طولانیتر از بینقص بودن به خاطر میسپارند.
جوجیتسو درس دیگری هم داد که مستقیماً در فرزندپروری کاربرد دارد: هیچ طرح و نقشه واحدی وجود ندارد. اصول بنیادین وجود دارند. قواعدی هست. نمونههایی ارزشمند برای مطالعه وجود دارند. اما در نهایت، هر تمرینکنندهای یک سبک بازی منحصربهفرد متناسب با بدن، خلقوخو، نقاط قوت و محدودیتهایش ایجاد میکند. بعضیها با فشار گارد پاس میدهند. دیگران مدام در حرکتند. برخی دیگر سبک بازی خود را بر پایه زمانبندی و صبر بنا مینهند. هیچ دو جوجیتسوکاری دقیقاً شبیه هم نیستند.
پدر بودن هم تفاوتی ندارد. کتابها وجود دارند. مربیانی هستند. پدرانی هستند که تحسینشان میکنیم و سعی میکنیم از آنها الگو بگیریم. اما هر کودکی متفاوت است. هر خانوادهای متفاوت است. هر چالشی متفاوت است. در نقطهای، هر پدری باید سبک بازی خودش را خلق کند. هدف، کپی کردن رویکرد پدری دیگر نیست. هدف ساختن رویکردی است که به بهترین شکل به خانواده شما خدمت کند.
مربیام اغلب میگوید: «بعضی روزها تو چکشی، بعضی روزها میخ.» روی تشک، این یعنی بعضی روزها فشار وارد میکنید و روزهای دیگر، بدون غرور، مدام تسلیم میشوید. پدر بودن هم همین درس را به من آموخته است. لحظاتی هست که فرزندانتان به تشویق نیاز دارند. لحظاتی هست که به پاسخگویی نیاز دارند. لحظاتی هست که به آرامش نیاز دارند. لحظاتی هست که به مرز و محدوده نیاز دارند. لحظاتی هست که فقط نیاز دارند به حرفشان گوش دهید. هر موقعیتی ظرافتهای خاص خودش را دارد. هر کودکی متفاوت است. هر فصل از زندگی رویکرد متفاوتی میطلبد. چالش در این است که آن قدر فروتنی و آگاهی داشته باشید که تشخیص دهید در آن لحظه کدام نقش از شما خواسته شده است.
یکی از شگفتانگیزترین درسهایی که جوجیتسو به من آموخت، درخواست راهنمایی از اطرافیانم بود. به عنوان بزرگسال، اغلب تصور میکنیم رهبری یعنی داشتن جوابها. تجربه من روی تشک برعکس این بود. سریعترین مسیر پیشرفت، پرسیدن سؤال است. من مرتب از مربیان و استادان میپرسم: «چطور میتوانم بهتر شوم؟» از کمربندهای بالاتر میپرسم کجای کارم اشتباه است. از همتمرینیهایم میخواهم تمرینهای موقعیتی انجام دهیم، جایی که آنها از یک موقعیت غالب شروع کنند، و من از آنها میپرسم چه اشتباهاتی در بازی من دیدند. با گذشت زمان، فهمیدم که باید بعضی از همین سؤالات را از فرزندانم بپرسم.
چطور میتوانم پدر بهتری باشم؟ چه چیزی را نمیبینم؟ چه چیزی از من نیاز دارید که فراهم نمیکنم؟
جوجیتسو به من آموخت که پیشرفت با تمایل به دریافت بازخورد صادقانه شروع میشود. این حقیقت چه درسی که از یک کمربند مشکی روی تشک میگیریم باشد، چه از کودکی که روبرویتان پشت میز شام نشسته، صادق است.
شاید بزرگترین درس، یادگیری تفاوت بین قاطعیت و خودخواهی بوده است. یک جوجیتسوی خوب هم به شفقت نیاز دارد و هم به مرزها. میتوانید محترمانه رفتار کنید و همزمان به سختی جا به جا شوید. میتوانید آرام بمانید بدون این که منفعل شوید. میتوانید مهربان باشید بدون این که از موضع خود کوتاه بیایید. پدر بودن هم به همین تعادل نیاز دارد. کودکان به عشق نیاز دارند. همچنین به ساختار، آزادی، مرزها، حمایت و پاسخگویی. افراط در هرکدام از اینها مشکلآفرین است. چالش اصلی یافتن نقطه تعادل است.
با انباشته شدن نزدیک به سه سال تجربهام روی تشک، متقاعد شدهام که عمیقترین درسهای جوجیتسو ارتباط بسیار کمی با مبارزه دارند. جان داناهر (John Danaher) گفته است: «تمرین در مورد توسعه مهارت است، نه بردن یا باختن.» هدف پیشرفت است، نه کمال. پدر بودن هم ذهنیت مشابهی میطلبد. هیچ جدول امتیازدهی وجود ندارد. هیچ سکوی قهرمانی. هیچ فصل بینقصی. تنها رشد وجود دارد. رشد به عنوان یک پدر، به عنوان یک تأمینکننده، و به عنوان یک مرد.
هدف، کمال نیست. هدف این است که اندکی بهتر از دیروزتان شوید. کودکان تغییر میکنند. خانوادهها تغییر میکنند. شرایط تغییر میکند. مشکلاتی که پارسال وجود داشتند، مشکلات امروز نیستند.
پدر بودن چالشی پویاست که انطباق دائمی میطلبد. هیچ تمرین یا جواب آمادهای وجود ندارد. فقط فرصتهایی برای یادگیری و پیشرفت هست.
امروز، هر چهار فرزندم تمرین میکنند. دو فرزند بزرگترم نزدیک به نیم دهه را روی تشکها سپری کردهاند. دو فرزند کوچکترم هم از نزدیک راهشان را دنبال کردهاند. ما پیروزیها را با هم جشن گرفتهایم. بعد از شکستها با هم گریه کردهایم. با گِیهای تا شده در چمدانهایمان، سراسر آمریکای مرکزی سفر کردهایم. در جاهایی که هیچکس را نمیشناختیم، جامعهای برای خود یافتهایم. چیزی که به عنوان یک فعالیت برای فرزندانم شروع شد، به یکی از بزرگترین هدایایی تبدیل شد که آنها تا به حال به من دادهاند.
من جوجیتسو را شروع کردم چون پسر هشت سالهام مرا در یک خفهکن پشت گرفتار کرد. ماندم چون از من پدر بهتری ساخت. بزرگترین درسی که آموختهام این است که پدر بودن و جوجیتسو مقصد مشترکی دارند: حاضر شو. فروتن بمان. به یادگیری ادامه بده. و وقتی لازم شد، از کسانی که بیش از همه دوستشان داری کمک بگیر. گاهی آنها شاگردند. گاهی معلم. و اگر خوششانس باشید، هر دو هستند.
به نظر شما، بهترین درسی که یک فعالیت مشترک، چه ورزشی و چه غیر آن، میتواند به رابطه والدین و فرزندان اضافه کند، چیست؟