انیمیشن همیشه با ناعدالتی عجیبی همراه بوده. فیلمهای پرسروصدا تبدیل به خاطرات کودکی میشوند، در حالی که آثار آرامتر، غریبتر و کوچکتر مثل درهای جانبی به این مدیوم نگاه میشوند، حتی وقتی کارهایی میکنند که فیلمهای زنده هرگز با چنین لطافتی از پسش برنمیآیند.
فیلمهای زیر شایستهی گفتگویی بزرگتر از این هستند. بعضیهاشان خندهدارند به شکلی که دیوانهکننده است. بعضیهاشان آنقدر نرماند که خردت میکنند. بعضی با سکوت، فولکلور، رنگ، کاغذ، سفال یا هرجومرج استاپموشن حرفهایی دربارهی اندوه، دوستی، طبقه، خاطره، ایمان و بزرگشدن میزنند که برای مدت زمانشان زیادی دقیق به نظر میرسند. و برخلاف باور عمومی، این فیلمها فقط برای بچهها نیستند. اگر آمادهاید، با ما همراه شوید.
۱۰. The Illusionist (توهمگر) (۲۰۱۰)

نوعی اندوه خاص در تماشای هنرمندی وجود دارد که میفهمد دنیا از او عبور کرده، بیآنکه صحنهای بسازد. شعبدهباز پیر (ژان-کلود دوندا) در مرکز The Illusionist از سالنهای نیمهخالی، تالارهای رنگورو رفته و اتاقهای کوچکی میگذرد که دیگر اجرایش برق گذشته را ندارد. بعد با آلیس (ایلد رنکین) آشنا میشود، دختر جوانی در روستای دورافتادهای در اسکاتلند که به جادوی او با آن معصومیتی باور دارد که شعبدهباز دلش نمیآید خردش کند.
پیوند لطیف آنها از سوءتفاهمها، هدیههای کوچک، روالهای آرام و درد کسی که بیش از توانش میبخشد، شکل میگیرد. اگرچه انیمیشن است، اما به سختی به دیالوگ نیاز دارد، چون زبان بدن همه چیز را میگوید: قامت خستهاش، کنجکاوی شاد او، هتلهای تنها، خیابانهای ادینبورگ، هنرمندان دوروبرش که در برابر دنیای مدرن پرسر و صدا عقبنشینی میکنند. این همان نقطه برجستهی فیلم است. زیبایی فیلم در فضای دردناک میان توهم و مهربانی نشسته. او نمیتواند برای همیشه به آلیس جادو هدیه کند، اما برای مدتی کوتاه، میگذارد باور کند که زندگی هنوز هم میتواند به آرامی شگفتزدهاش کند.
۹. A Town Called Panic (شهری به نام پانیک) (۲۰۰۹)

داستان با کابوی (مکس بریکنه)، ایندیان (بروس الیسون) و هورس (دیوید ریچی) شروع میشود، و کابوی و ایندیان میخواهند برای تولد همخانهشان هورس سورپرایزی ترتیب بدهند، بعد اشتباهاً تعداد خندهداری آجر سفارش میدهند، خانه را خراب میکنند و زنجیرهای از بیخردیها را آزاد میکنند که مدام بزرگتر، سریعتر و مضحکتر میشود. شخصیتها عروسکهای پلاستیکی واقعی هستند و فیلم با این محدودیت مثل سوخت موشک برخورد میکند.
لذت از این میآید که چقدر همه جدیترین اتفاقات ممکن را با جدیت کامل میپذیرند. هورس تنها بزرگسال مسئول در دنیایی است که مسئولیت هیچ شانسی ندارد. فاجعه آجرها، دزدهای زیرآبی، داد و فریادها، سفرهای تصادفی، درسهای پیانوی مدرسه، تشدید مداوم، همه ضربآهنگی از تخیل دارند قبل از آنکه منطق بیاید خرابش کند. کمدیهای انیمیشنی زیادی تلاش کردهاند بینظم باشند. این یکی واقعاً حس آزادی میدهد. سزاوار حرفهای استادانه است چون هنرش درون دیوانگی پنهان شده. هر حرکت ریز، هر فیگور ارزانقیمت، هر بیراههی غیرممکن به این احساس اضافه میکند که انیمیشن میتواند بازی ناب باشد بدون اینکه خالی از محتوا شود.
۸. The Red Turtle (لاکپشت قرمز) (۲۰۱۶)

در The Red Turtle، مردی به جزیرهای پرتاب میشود و فیلم اعتماد به نفس این را دارد که بگذارد سکوت حرفها را بزند. بعد مردی میآید که سعی میکند با کلکها فرار کند، اما یک لاکپشت قرمز بزرگ مدام جلویش را میگیرد، و آنچه به عنوان بقا شروع میشود به چیزی غریبتر، غمگینتر و اسطورهایتر تبدیل میشود. هیچ سخنرانیای نمیگوید جزیره یعنی چه، لاکپشت کیست، یا چرا این زندگی اینطور پیش میرود. فیلم به تماشاگر اعتماد میکند تا حسش کند.
همین اعتماد است که فیلم را در یادت نگه میدارد. خشم مرد نسبت به لاکپشت، تبدیل شدن به زن، بزرگ شدن بچه میان دریا و ساحل، طوفانها، خرچنگها، بامبو، افق خالی گسترده، همه مثل یک زندگی کامل از طریق تصاویر روایت میشوند. دربارهی همدمی، طبیعت، والد بودن، مرگ و نحوهی حرکت زمان است، حتی وقتی کسی برایمان روایتش نکند. در این فیلم انیمیشن تا نفس و حرکت ساده شده و این ساده به نظر میرسد تا وقتی که بفهمی چقدر بیصدا بار حمل کرده.
۷. The Breadwinner (نانآور) (۲۰۱۷)

The Breadwinner دربارهی دختری افغان به اسم پروانه (سارا چادری) است که تحت حکومت طالبان زندگی میکند و وقتی پدرش دستگیر میشود، خانوادهاش تنها مردی را از دست میدهند که قانوناً میتوانست در فضاهای عمومی برایشان حرکت کند. پروانه موهایش را کوتاه میکند، لباس پسرانه میپوشد و قدم به شهری میگذارد که هر خرید روزمرهاش خطرناک است. داستان درد دارد چون شجاعتش قبل از آنکه کودکی فرصت منصفانهای برای پایان داشته باشد، میآید.
فیلم ترس واقعی را با قصهگویی چنان متعادل میکند که به پروانه قدرت درونی میدهد بیآنکه موقعیتش را به الهامبخشی ساده تبدیل کند. داستان او دربارهی پسری که با پادشاه فیل روبرو میشود در کنار خطرات کابل پیش میرود، و آن سکانسهای کتاب داستان دستساز به او کمک میکنند ترسی را هضم کند که نمیتواند با خیال راحت بر زبان بیاورد. بازار نان، تلاشها برای زندان، گرسنگی خانواده، تهدید مداوم از سوی مردان مسلح، همهاش خطر را به شکلی دردناک نزدیک نگه میدارد. این فیلم سزاوار توجه بسیار بیشتری است چون از انیمیشن برای حفظ لطافت زاویهی دید یک کودک استفاده میکند و در عین حال از پنهان کردن خشونت پیرامونش خودداری میکند.
۶. The Secret of Kells (راز کلز) (۲۰۰۹)

میتوانی حس کنی صفحات میدرخشند قبل از آنکه حتی خطر کامل بیرون دیوارهای دیر را بفهمی. برندان (ایوان مکگوایر) پسر جوانی است که در دیر کلز تحت محافظت شدید عمویش، راهب بزرگ سلاک (برندان گلیسون) زندگی میکند، کسی که وسواس دارد در برابر حملات وایکینگها دیوار بسازد. بعد برادر آیدان (میک لالی) با یک کتاب خطی نورانی ناتمام از راه میرسد و دنیای برندان به سمت هنر، جادوی جنگل و نوعی شجاعت باز میشود که عمویش نمیتواند با سنگ اندازه بگیرد.
فیلم شبیه نسخهی خطی قرون وسطاییای است که یاد گرفته نفس بکشد. الگوهای تیز، مارپیچها، فرمهای تخت، رنگهای تابان و خطوط وحشی جنگل باعث میشود هر فریم حس دستسازی هدفمند داشته باشد. اشلینگ (کریستن مونی)، روح جنگلی که برندان ملاقات میکند، با شیطنت و اندوه باستانی وارد داستان میشود، در حالی که تهدید کروم کروو به زیبایی نبض تیرهتری میدهد. آنچه فیلم را اینقدر خاص میکند این است که هنر را به چشم بقا میبیند. کتاب در داستان خاطره، ایمان، تخیل و مقاومتی است که از جهانی عبور میکند که مدام سعی میکند خودش را به آتش بکشد.
۵. The Painting (نقاشی) (۲۰۱۱)

داستان The Painting دنبال آلدانها (کاملاً نقاشیشده و مرفه) است که با هافها و اسکچیها مثل موجودات فروتر رفتار میکنند، چون بعضی شخصیتها توسط نقاش (جیبی بلان) ناقص رها شدهاند. لولا (کمالی مینتر)، رامو و پلوم دنیای نقاشیشدهشان را ترک میکنند تا هنرمندی که رهایشان کرده را پیدا کنند و این جستوجو فیلم را به بحثی بازیگوش و باشکوه دربارهی هنر، سلسلهمراتب و هویت تبدیل میکند.
فیلم مدام لذت بصری تازهای پیدا میکند بیآنکه غم زیرین را از دست بدهد. شخصیتها از میان بومها، استودیوها، منظرهها و فضاهای ناتمام عبور میکنند، جایی که رنگ خودش به مرتبهی اجتماعی تبدیل میشود. یک چهرهی نیمهنقاشیشده میتواند شرم حمل کند. یک خط طرح میتواند به زندان تبدیل شود. ماجراجویی دلنشین است، اما تیزیاش از این میآید که چقدر ساده زیبایی وقتی مردم شروع به پرستش کامل بودن میکنند، به نظام طبقاتی بدل میشود. این یک جواهر انیمیشنی کمقدر است چون خلقت را از درون میفهمد. هر هنرمندی ردها، شکافها و تصادفهایی پشت سر میگذارد و این فیلم زندگیهایی را تصور میکند که ممکن است در آن شکافها وجود داشته باشند.
۴. The Tale of the Princess Kaguya (داستان شاهدخت کاگویا) (۲۰۱۳)

تقریباً دردناک است که این فیلم چقدر در خطوط مدادیاش زنده است. The Tale of the Princess Kaguya با پیدا شدن دخترکی ریز درون ساقهای درخشان توسط یک بامبوجمعکن، تاکتوری نو اوکینا (جیمز کان) شروع میشود و او را با همسرش در حومه بزرگ میکند، جایی که به سرعت رشد میکند، از میان دشتها میدود، با بچههای روستا میخندد و وقتی زندگی بینظم و آزاد است، به نظر خوشحالترین است. بعد ثروت و مقام او را به سمت زندگی درباری میکشند و دختری که زمانی به باد، خاک و نور خورشید تعلق داشت، در نقشی که به تنش میکنند آرامآرام خفه میشود.
انیمیشن متمایز، این فقدان عاطفی را مرئی میکند. وقتی کاگویا با اندوه میدود، خود خطوط هم به نظر با او از هم میشکفند. وقتی خواستگاران مثل جایزه صدایش میکنند، زیبایی قصر شبیه قفس میشود. والدینش دوستش دارند، با این حال رویایشان برای دادن زندگی اشرافی به او بخشی از فشاری میشود که او را از خودش جدا میکند. فیلم ویرانکننده است چون میفهمد عشق چطور میتواند ناخواسته به کنترل تبدیل شود. ظریف به نظر میرسد، اما اندوهاش عظیم است.
۳. Ernest & Celestine (ارنست و سلستین) (۲۰۱۲)

شیرینترین چیز در مورد این فیلم این است که چقدر سرسختانه باور دارد دوستی میتواند کل یک جامعه را شرمنده کند. ارنست (لمبرت ویلسون) یک خرس گرسنهست که در حاشیههای دنیای خرسها بد زندگی میکند و سلستین (پائولین برونر) موش کوچکی است که در جامعهای زیرزمینی بزرگ میشود که به موشها یاد میدهند از خرسها بترسند و دندانهایشان را جمع کنند. آنها قرار است دشمن باشند، بر حسب طبیعت، قانون، قصههای قبل از خواب، هر چیزی که دنیاهایشان مدام برایشان تکرار کرده.
بعد با هم ملاقات میکنند، به هم کمک میکنند و تبدیل به جفتی میشوند که آنقدر آنی دوستداشتنیاند که کل سیستم اطرافشان مسخره به نظر میرسد. گرمای غرغروی ارنست و تخیل کوچک و خشن سلستین فیلم را به شورشی نرم علیه ترس موروثی تبدیل میکند. سبک آبرنگی به هر خیابان، مغازه، زیرزمین و فرار برفی احساسی از کتاب قصهای راحت میدهد که دنج است بدون اینکه به شکلی سطحی بامزه شود. صحنههای دادگاهی تعصب را آشکار میکند، اما فیلم هرگز سنگیندست نمیشود. به سادگی میگذارد یک خرس و یک موش ثابت کنند که فرهنگها میتوانند دربارهی اینکه چه کسی سزاوار اعتماد است، کاملاً اشتباه کنند.
۲. Mary and Max (مری و مکس) (۲۰۰۹)

این یکی میتواند با یک نامه نابودت کند. Mary and Max ماری دیزی دینکل (بثانی ویتمور)، دختر تنها استرالیایی با خال مادرزادی، والدینی حواسپرت و بدون دوست واقعی را دنبال میکند که تصمیم میگیرد تصادفاً به مکس جری هوروویتز (فیلیپ سیمور هافمن)، مرد میانسال یهودی در نیویورک نامه بنویسد. مکس با اضطراب، روتین، هات داگ شکلاتی و سندرم اسپرگر زندگی میکند. دوستیشان از طریق نامهها، نقاشیها، سوالها، سوءتفاهمها، بخشش و کشوقوسهای طولانی زندگی شکل میگیرد که هیچکدامشان نمیدانند چطور به تنهایی از پسش بربیایند. و این یکی با انیمیشن سفالی، به اندوه فیلم نرمی غریبی میدهد.
دنیای قهوهای ماری در استرالیا و دنیای خاکستری مکس در نیویورک هردو سنگین حس میشوند، اما هر شیئی آسیبپذیری دستساز خودش را دارد. فیلم دربارهی سلامت روان، تنهایی، شرم، غذا، بدنها، زورگویی، وسواس و دوستی با صراحتی حرف میزند که هرگز قلابی نیست. ماری و مکس گاهی همدیگر را میآزارند، چون انساناند، محدودند و ترسان، و این پیوندشان را حتی باارزشتر میکند. این از آن فیلمهای انیمیشنیای است که مردم سرسری نادیده میگیرند و بعدتر تا ابد با خود حملاش میکنند، وقتی واقعاً ببینندش.
۱. Song of the Sea (آواز دریا) (۲۰۱۴)

بعضی فیلمهای انیمیشنی حس قصههای وقت خواب را دارند. Song of the Sea حس قصهی وقت خوابی را دارد که توسط کسی گفته میشود که میکوشد زخم خانوادگی را هم درمان کند. بن (دیوید راول) پسر جوانی است که با پدرش کانر (برندان گلیسون) و خواهر کوچکش سیرشا (لوسی اوکانل) در یک فانوس دریایی زندگی میکند، بعد از آنکه مادرش برونا ناپدید میشود. او از سیرشا متنفر است چون تولد او را با آن فقدان مرتبط میداند، و داستان آرامآرام فاش میکند که او یک سِلکی است که صدایش به جادوی کهنهای گره خورده که از دنیا محو میشود.
این فیلم جایگاه نخست را به دست میآورد چون هر تکه از زیباییاش هدف عاطفی دارد. فولکلور ایرلندی، فوکهای درخشان، جادوگر جغدی ماکا (فیونولا فلانگان)، پریهای سنگی، خیابانهای شهر و طراحیهای دایرهای، همگی به اندوهی برمیگردند که جای حس شدن، قفل شده است. عصبانیت بن نرم میشود چون یاد میگیرد سیرشا چه باری حمل میکند، و اندوه کانر وقتی بفهمی او چه از دست داده، دیگر فقط حالوهوای پسزمینه نیست. آهنگها، رنگها و اسطورهها باشکوهاند، اما قدرت واقعی در این است که خانواده بالاخره برای درد جا باز میکند بیآنکه بگذارد غرقشان کند. این یک شاهکار انیمیشنی است که در معرض دید ساده پنهان شده.
شما کدام یک از این انیمیشنهای فراموششده را دیدهاید؟ یا اگر گوهر پنهان دیگری سراغ دارید که شایستهی دیدهشدن است، خوشحال میشویم در کامنتها با ما به اشتراک بگذارید.