جالب است که منتقدان هنوز هم از عبارت «وسترن تجدیدنظرطلب» برای توصیف وسترن‌هایی که در عصر طلایی هالیوود ساخته نشده‌اند، استفاده می‌کنند، با توجه به جدول زمانی این ژانر. عصر طلایی وسترن‌ها – یعنی زمانی که این ژانر محبوب‌ترین بود – از اواخر دهه ۱۹۳۰ تا اواخر دهه ۱۹۵۰ ادامه داشت و شامل فیلم‌هایی مانند «Stagecoach» (مرحله‌ای) و «The Ox-Bow Incident» (حادثه گاوآهن) و «Gunfight at the OK Corral» (تیراندازی در اوکی کرال) می‌شد. وسترن‌های تجدیدنظرطلب از اوایل دهه ۱۹۶۰ ظاهر شدند، معمولاً با انتقادی درونی از وسترن‌های نسل قبل مشخص می‌شدند. این وسترن‌ها تاریک‌تر، کثیف‌تر و اغلب خشن‌تر بودند. مهم‌تر از همه، آنها قهرمانی جسور و تماماً آمریکایی کابوی‌های غرب قدیم را محکوم می‌کردند و اغلب ضدقهرمان‌ها و بدذات‌ها را به تصویر می‌کشیدند. در اینجا یک خلاصه ساده داریم: اگر جان وین (John Wayne) را می‌بینید، عصر طلایی است؛ اگر کلینت ایستوود (Clint Eastwood) را می‌بینید، تجدیدنظرطلب است.

این نشان‌دهنده میراث وسترن‌های عصر طلایی است که فیلمسازان هنوز، تقریباً ۷۰ سال بعد، به ساختن وسترن‌های تجدیدنظرطلبی مشغولند که کلیشه‌های باستانی وسترن را ساختارشکنی می‌کنند. وسترن یک میراث ماندگار در ناخودآگاه آمریکایی‌هاست و جان وین در مرکز آن قرار دارد. وین در سال ۱۹۷۹ درگذشت و فیلمسازان از آن زمان به طور نمادین در تلاش برای کشتن میراث او بوده‌اند. وسترن یک گفت‌وگوست، نمونه‌ای از یک هنر در حال جنگ با خود.

تا دهه ۲۰۰۰، وسترن‌ها همه‌جا بودند و فیلمسازان از کلیشه‌های این ژانر و سبک کلاسیک وسترن با ترکیبی از اشتیاق و کنایه طنزآمیز استفاده می‌کردند. وسترن‌ها یا تمرین‌های سبکی بودند یا فرصتی برای سوگواری خشونت در قلب تاریخ یک ملت. حتی کلیشه‌های وسترن آمریکایی به کشورهای دیگر منتقل شده‌اند و این ژانر می‌تواند برای باز کردن سیاست هر کشوری استفاده شود. سه تا از فیلم‌های زیر از ایالات متحده نمی‌آیند.

و همه آنها فیلم‌های عالی‌ای هستند. به غرب بروید. زندگی در آنجا خشن است.

Tears of the Black Tiger (اشک‌های ببر سیاه) (۲۰۰۰)

دام در مقابل یک دشمن، آسمان یک نقاشی رنگارنگ وحشی است، در اشک‌های ببر سیاه

فیلم «Tears of the Black Tiger» (اشک‌های ببر سیاه) ساخته ویسیت ساساناتیانگ در سال ۲۰۰۰ یک هجو است به قدری افراطی که ممکن است بلافاصله متوجه نشوید که هجو است. ممکن است کسی فقط آن را یک ملودرام اکشن خشن، فوق‌اشباع و فوق‌سبکی ببیند، یکی از آن‌هایی که در پی «Pulp Fiction» (داستان عامه‌پسند) در اواسط دهه ۱۹۹۰ ظهور کردند. با این حال، «Black Tiger» (ببر سیاه) عمداً اغراق می‌کند تا ملودرام‌های پهن و احمقانه تایلندی دهه ۱۹۵۰ را به چالش بکشد. نورپرداز ناتاووت کیتیخون دانه‌های فیلم و پالت رنگی یک ملودرام قدیمی را ضبط کرده و به «Black Tiger» (ببر سیاه) درخشش زنده یک چاپ تکنی کالر بکر می‌بخشد.

داستان «Tears of the Black Tiger» (اشک‌های ببر سیاه) نسبتاً پیچیده است. رابطه اصلی بین یک تیرانداز به نام دام، معروف به ببر سیاه (چارچای نگامسان)، و دختر یک سیاستمدار به نام رامپوی (استلا مالوکی) است. یار دام مههسوان (سوپاکورن کیتسوون) است که از اینکه دستیار او محسوب می‌شود، رنجیده و او را به یک دوئل تیراندازی دعوت می‌کند. در طول فیلم، آنها دشمن خواهند شد. همچنین در این مسیر، خانواده دام قتل‌عام می‌شوند که باعث یک سری قتل‌های انتقامی می‌شود. همچنین، یکی از دشمنان دام ادعا می‌کند که معشوق رامپوی است.

احتمالاً در اولین بار رشته داستان را گم خواهید کرد. طرح داستان قرار است مانند یک اپرا صابونی باشد: پیچیده تا حد پوچی. با این حال، داستان در سبک هیجان‌انگیز گم می‌شود که در رگه سم ریمی خونی و شیدا است. «Tears of the Black Tiger» (اشک‌های ببر سیاه) مانند این است که سم ریمی و داگلاس سیرک در یک فیلمساز ادغام شده‌اند، اما به کنایه پس از دهه ۱۹۹۰ دسترسی دارند و همچنین در تایلند زندگی می‌کنند. خیلی عالی است.

Tremors 4: The Legend Begins (لرزش ۴: افسانه آغاز می‌شود) (۲۰۰۴)

یک گرابوید از زمین بیرون می‌آید جلوی یک واگن در لرزش ۴: افسانه آغاز می‌شود

هیولاهای فیلم «Tremors» (لرزش) ساخته ران آندروود در سال ۱۹۹۰، با نام مستعار گرابوید، کرم‌های عظیم الجثه، کور و زیرزمینی هستند که می‌توانند با سرعت فوق‌العاده‌ای نقب بزنند. آنها ارتعاشات قدم‌های انسان را در بالای خود حس می‌کنند، زبان‌های مارمانند خود را دراز می‌کنند و قربانیان خود را به زیر زمین می‌کشند تا نابود شوند. و در حالی که هیولاها جذاب هستند، سری فیلم‌های «Tremors» (لرزش) همیشه تلاش کرده است چیزی بیش از یک مجموعه فیلم هیولایی باشد. هر کدام از فیلم‌های «Tremors» (لرزش) (و در مجموع هفت تا هستند) دارای گروه برجسته و رنگارنگی از شخصیت‌های قابل ارتباط هستند که به طرز شگفت‌آوری انسانی با هم شوخی می‌کنند.

در مرکز این سریال، برت گامر (مایکل گراس) قرار دارد، یکی از بهترین شخصیت‌های ترسناک که تا به حال تصور شده است. برت یک بقاگرای مسلح است – مجهز، تند و تیز و تا حدودی کاریکاتوری. سرش پر از تئوری‌های توطئه است و به دولت اعتماد ندارد. او با مواجهه با گرابویدها در اولین فیلم «Tremors» (لرزش) به یک متخصص در این زمینه تبدیل شده است. با این حال، بر خلاف تخصصش در خشونت، برت به کار گروهی اعتقاد دارد و می‌تواند به طرز شگفت‌آوری مترقی و روشن‌فکر باشد. او یک بقاگرای ترسناک است که شما تا حدی دوستش دارید.

با این حال، برت در «Tremors 4: The Legend Begins» (لرزش ۴: افسانه آغاز می‌شود) ظاهر نمی‌شود. در عوض، گراس نقش هیرام گامر را بازی می‌کند، نیای ملایم و خوش‌خلق برت که در اواخر دهه ۱۸۸۰ زندگی و کار می‌کرد. بله، «Tremors 4» (لرزش ۴) یک پیش‌درآمد است که در غرب قدیم اتفاق می‌افتد، با کابوی‌هایی که مجبورند از فناوری محدود خود برای مقابله با هجوم گرابویدها استفاده کنند. گراس به وضوح لذت می‌برد و نقش مخالف برت را بازی می‌کند، اما هنوز به شخصیتی که منجر به آن می‌شود اشاره می‌کند. «Tremors 4» (لرزش ۴) کم‌بودجه اما کاملاً صادقانه است، یک حماسه غربی عجیب لذت‌بخش برای مجموعه DVD مستقیم و یک فیلم هیولایی ارزان‌قیمت درجه یک.

The Three Burials of Melquiades Estrada (سه تدفین ملکیادس استرادا) (۲۰۰۵)

پیت پرکینز خسته به نظر می‌رسد در سه تدفین ملکیادس استرادا

تامی لی جونز اولین کارگردانی خود را با «The Three Burials of Melquiades Estrada» (سه تدفین ملکیادس استرادا) انجام داد و این یکی از بهترین فیلم‌های سال خود است. این فیلم نظری بر سیستم مدرن مهاجرت است و اینکه چگونه مأموران گشت مرزی چیزی بیش از قلدرهایی نیستند که مکزیکی‌ها را به عنوان خروجی برای خیالپردازی‌های بیگانه‌ستیزانه خود هدف قرار می‌دهند. شخصیت اصلی (خولیو سزار سدیو) یک مهاجر مکزیکی است که در تگزاس زندگی می‌کند. یک شب، در حالی که ملکیادس به سمت کایوت‌ها شلیک می‌کند تا آنها را بترساند، یک مأمور گشت مرزی به نام مایک (بری پپر) به او شلیک کرده و او را می‌کشد. مایک او را در یک قبر کم‌عمق دفن می‌کند. تدفین شماره یک.

جسد ملکیادس پیدا می‌شود، بیرون آورده می‌شود و به قبرستانی نزدیک دفتر کلانتر محلی منتقل می‌شود. تدفین شماره دو. بهترین دوست ملکیادس، پیت پرکینز (جونز)، یک مرد بداخلاق با حس عمیق شرافت بود. او می‌شنود که مایک دوستش را کشته است و در پاسخ، همسر مایک (جنیوری جونز) را می‌رباید و مایک را مجبور می‌کند تا ملکیادس را برای بار دوم از قبر بیرون بیاورد. او قول داده بود دوستش را در زادگاهش خیمنز دفن کند و مایک را مجبور می‌کند برای تدفین شماره سه همراه بیاید.

این سفر طولانی و سخت است و به نظر می‌رسد در طول مسیر به طور فزاینده‌ای ناامیدکننده می‌شود، و مایک با برخی از مهاجرانی که در محل کارش به آنها آسیب رسانده، روبرو می‌شود. مایک یک انسان وحشتناک است و این ممکن است تنها شانس او برای نزدیک شدن به رستگاری باشد.

«Three Burials» (سه تدفین) متفکرانه و غمگین است و نشانه‌های لحنی زیادی از «Bring Me the Head of Alfredo Garcia» (سر آلفردو گارسیا را برایم بیاور) ساخته سام پکینپا قرض گرفته است، اما با مالیخولیا آمیخته شده است. ما می‌بینیم که داستان‌های عدالت، انتقام و ادای دین به دوستان، همه راه‌هایی برای کاهش اندوه مرگ مداومی هستند که غرب قدیم فراهم می‌کند.

The Proposition (پیشنهاد) (۲۰۰۵)

چارلی برنز و کاپیتان استنلی در حال سفر در بیابان در پیشنهاد

«The Proposition» (پیشنهاد) ساخته جان هیلکوت یک وسترن استرالیایی با لحنی خونین‌تر و تاریک‌تر از آنچه که حتی در سایر وسترن‌های تجدیدنظرطلب دیده‌ایم، است. این فیلم چندین رشته داستانی وسترن دارد، اما هر کدام به یک بن‌بست شوک‌آور می‌رسد. نیک کیو فیلمنامه را نوشت و به هر شکاف تاریکی سرگردان می‌شود.

گای پیرس نقش یک یاغی به نام چارلی را بازی می‌کند که به تازگی به همراه برادرش مایکی (ریچارد ویلسون) دستگیر شده است. افسر دستگیرکننده آنها، استنلی (ری وینستون)، یک پیشنهاد به چارلی دارد. مایکی قرار است ظرف ۹ روز اعدام شود. اگر چارلی بتواند برادر بزرگتر جنایتکارش آرتور (دنی هیوستون) را پیدا کند و قبل از پایان ۹ روز او را اعدام کند، آنگاه هم او و هم مایکی آزاد خواهند شد. چارلی برادرش را پیدا خواهد کرد، اما اینکه آیا آرتور را می‌کشد یا اجازه می‌دهد مایکی کشته شود، همچنان یک علامت سوال باقی می‌ماند. این کمک نمی‌کند که حومه شهر پر از وحشت و خطر، شکارچیان جایزه و روح‌های تاریک مشتاق به کشتن است.

از آنجایی که بیشتر فیلم در بیابان استرالیا اتفاق می‌افتد، سازندگان «The Proposition» (پیشنهاد) تلاش زیادی کردند تا مردم بومی و فرهنگ آنها را همانطور که در اواخر قرن نوزدهم بود، به دقیق‌ترین شکل ممکن ارائه دهند. علاوه بر اینکه شخصیت‌های اصلی احمق‌های خشنی هستند، آنها همچنین استعمارگرانی هستند که از نظر فرهنگی در قبال خونی که در آن سرزمین ریخته‌اند، احساس گناه می‌کنند. مراقب حضور افتخاری دیوید گالپیلی، آن بازیگر از فیلم کلاسیک «Walkabout» (گردش) ساخته نیکلاس روگ در سال ۱۹۷۱، باشید.

همه پیچش‌های داستانی را فاش نمی‌کنم، اما هیچ چیز برای کسی خوب پیش نمی‌رود. برخی از افراد بخشیده می‌شوند، فقط برای اینکه مرتکب جنایات حتی وخیم‌تر شوند. فیلم جهانی را به تصویر می‌کشد که خشونت زیربنای همه چیز است. اعمال خشونت عادلانه هیچ تفاوتی با اعمال خشونت ناعادلانه ندارند اگر همه تا پایان مرده باشند.

Sukiyaki Western Django (سوکیاکی وسترن جانگو) (۲۰۰۷)

پیرینگو در حالی که تفنگی در دست دارد در سوکیاکی وسترن جانگو

تاکاشی میکه در طول دوران حرفه‌ای خود بیش از ۱۰۰ فیلم ساخته است و تقریباً در هر ژانری دست برده است. او شاید بیشتر از همه با فیلم‌های ترسناک خود شناخته شود، با آثاری مانند «Audition» (آزمون) و «Ichi the Killer» (ایچی قاتل) و «One Missed Call» (یک تماس بی‌پاسخ)، اما او به همان اندازه در حماسه‌های سوررئال («Gozu»), طنزهای ابرقهرمانی («Zebraman») و حماسه‌های تاریخی کلاسیک («13 Assassins» – ۱۳ قاتل) مهارت دارد. آخرین فیلم او پروژه دنباله «Bad Lieutenant: Port of Call New Orleans» است و او کاملاً برای آن نوع مواد خشن و افراطی مناسب است.

در سال ۲۰۰۷، میکه با «Sukiyaki Western Django» (سوکیاکی وسترن جانگو) به ساخت وسترن فوق‌سبکی پرداخت، یک ترکیب دیوانه‌وار از تأثیرات فیلم‌های اکشن، بی‌پروایی مطلق و کهن‌الگوهای شخصیت گسترده. داستان تا حدودی یادآور «Yojimbo» (یوجیمبو) ساخته آکیرا کوروساوا بود، از این نظر که درباره یک شهر دورافتاده ژاپنی است که به جنگ باندی آلوده شده است. مردان سفیدپوش گنجی و مردان قرمزپوش هیکه هستند. یکی از افراد گنجی می‌تواند گلوله‌ها را با شمشیر خود نصف کند.

پژواک‌هایی از کلاسیک‌های سامورایی، وسترن‌های اسپاگتی و پاستیش‌های متعدد ژانر دیگر وجود دارد. کوئنتین تارانتینو در فیلم با یک نقش افتخاری ظاهر می‌شود و به طرز عجیبی دیالوگ‌هایش را با لهجه ژاپنی ادا می‌کند. این به اندازه این واقعیت عجیب نیست که میکه یک بازیگران تماماً ژاپنی استخدام کرد و فیلمش را به زبان انگلیسی فیلمبرداری کرد.

همانطور که از عنوان پیداست، فیلم یک سوپ مخلوط از اکشن و خشونت وسترن است. اگر به نظر بیش از حد می‌رسد، هدفش همین بوده است. میکه معمولاً به دنبال ساختن فیلم‌های تقابلی و پر سر و صدا است که خون را به جریان می‌اندازد، حتی اگر کسی حیرت‌زده، ناراحت یا گیج شود. فقط یک نوع خاص از سینمادوست عاشق «Sukiyaki Western Django» (سوکیاکی وسترن جانگو) خواهد شد، اما تقریباً همه دیوانگی آن را به خاطر خواهند آورد.

شما کدام یک از این وسترن‌ها را تماشا کرده‌اید؟ کدام یک را بیشتر دوست دارید؟ نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید.