تعریف کردن «برترین» فیلمهای شصت سال اخیر کار دشواری است. گزینههای زیادی وجود دارند، فارغ از اینکه چه معیاری را انتخاب کنید. در واقع، تقریباً هر ژانر مهمی در این شش دهه صاحب شاهکارهای متعددی بوده است، حتی اگر برخی مانند درام و علمی-تخیلی در این زمینه پیشتاز باشند. با این حال، این فهرست تلاش میکند تا برخی از تأثیرگذارترین، پیشگامانهترین و ماندگارترین فیلمهای دوران مدرن را گرد هم آورد، از حماسههای باشکوه گرفته تا شخصیترین مطالعات شخصیتی. هر یک از عناوین زیر اثری پاکنشدنی بر این رسانه گذاشتهاند، چه از طریق دستاوردهای فنی، اجراهای فراموشنشدنی، مضامین عمیق، جاهطلبی هنری ناب یا ترکیبی از همه این عناصر.
۱۰. ‘Bonnie and Clyde’ (بانی و کلاید) (۱۹۶۷)

«ما بانک میزنیم.» بانی و کلاید شلیک شروعی بود که دوران هالیوود نو را آغاز کرد. این فیلم با الهام از شخصیتهای واقعی، داستان بانی پارکر (فی دوناوی) و کلاید بارو (وارن بیتی) را روایت میکند که در دوران رکود بزرگ آمریکا دست به جنایت میزنند، اما شورش جوانی آنها به سرعت به چیزی بسیار تاریکتر تبدیل میشود. خشونت ناگهان و اغلب به طرز شوکهکنندهای فوران میکند و هرگونه رمانتیسم را در هم میشکند.
شیمی بین بازیگران اصلی بار زیادی را به دوش میکشد. بیتی و دوناوی شخصیتها را به عنوان رویاپردازانی عاشق، طردشده و در عین حال به نوعی شرور به تصویر میکشند. آرتور پن در روایت داستانشان، انرژی بصری موج نوی فرانسه را با سنتهای فیلم گانگستری آمریکایی ترکیب کرد و چیزی خلق نمود که مدرن و غیرقابل پیشبینی به نظر میرسید و راه را برای شیوهای جسورانه و نوین از فیلمسازی هموار کرد.
۹. ‘The Lord of the Rings: The Return of the King’ (ارباب حلقهها: بازگشت پادشاه) (۲۰۰۳)

«برای فرودو.» در حالی که همه فیلمهای ارباب حلقهها ساخته پیتر جکسون عالی هستند، بازگشت پادشاه باشکوهترین و از نظر بصری چشمگیرترین آنهاست و حماسه را با وقار به پایان میرساند. در حالی که فرودو (الایجا وود) و سم (شان آستین) به کوه نابودی نزدیک میشوند، نیروهای سرزمین میانه برای رویارویی نهایی با سائورون گرد هم میآیند که به حسابکشی، نبردهای عظیم و وداعهای احساسی میانجامد.
ما شاهد جلوههای ویژه پیشگامانه و عمق احساسی به یک اندازه هستیم. فیلم عمدتاً از جلوههای عملی مانند گریم و مینیاتور استفاده میکند، به همین دلیل است که پس از بیش از دو دهه هنوز عالی به نظر میرسد. میناس تریث و موردور باستانی و واقعی حس میشوند، در حالی که نبرد دشتهای پلنور ما را با هزاران جنگنده، ادوات عظیم محاصره، سوارهنظام در حال تاخت، نازگولهای بالدار و هیولاهای جنگی غولپیکر شگفتزده میکند. با این حال، حتی در میان این همه هیاهو و خشم، جکسون شخصیتهای محبوب را در مرکز توجه نگه میدارد.
۸. ‘The Graduate’ (فارغالتحصیل) (۱۹۶۷)

«خانم رابینسون، شما دارید سعی میکنید من را اغوا کنید… مگر نه؟» یکی دیگر از نقاط عطف هالیوود نو، فارغالتحصیل هراس آرام یک جوان بیهدف را به زیبایی به تصویر میکشد. بنجامین برادوک (داستین هافمن در نقشی که او را به شهرت رساند)، که به تازگی از دانشگاه فارغالتحصیل شده است، در زندگی خود سرگردان است تا اینکه با خانم رابینسون (آن بنکرافت)، همسر شریک تجاری پدرش، وارد رابطه میشود.
بخش بزرگی از درخشش فیلم در لحن آن نهفته است: هم کمدی است و هم عمیقاً ناآرامکننده، و از طنز برای برجسته کردن سردرگمی و انزوای بنجامین استفاده میکند. بنکرافت در نقش خانم رابینسون نمادین است، اما اجرای هافمن چشمگیرتر است. بنجامین او بیدست و پا، منفعل، ناامن و اغلب ناامیدکننده، اما در عین حال قابل همذاتپنداری است. حالات عصبی، گفتار مردد و ناراحتی فیزیکی او بیش از چندین صفحه دیالوگ ارتباط برقرار میکند. به همین دلیل است که پس از بیش از ۵۰ سال، این فیلم همچنان مدرن به نظر میرسد.
۷. ‘The Shawshank Redemption’ (رستگاری در شاوشنک) (۱۹۹۴)

«یا مشغول زندگی کردن باش، یا مشغول مردن.» رستگاری در شاوشنک یکی از بهترین اعلامیههای امید در سینما و همچنین یکی از تأثیرگذارترین تصاویر از دوستی مردانه است. در این فیلم، اندی دوفرین (تیم رابینز) به اشتباه به جرم قتل محکوم و به حبس ابد در زندان شاوشنک محکوم میشود، جایی که با همبندش رد (مورگان فریمن) پیوندی برقرار میکند و به تدریج دنیای اطرافش را تغییر میدهد.
از اینجا به بعد، فیلم تعادلی ظریف بین تأیید زندگی بودن بدون احساس شعارزدگی یا تصنع برقرار میکند. این فیلم واقعاً درباره ظرفیت بشریت برای حفظ کرامت و هدف در تاریکترین شرایط است. فرانک دارابونت کارگردان به جای تکیه بر پیچشهای مداوم یا اکشن، بر رشد شخصیت و انباشت احساسی سرمایهگذاری میکند. در نتیجه، تا زمانی که نقاط عطف اصلی فرا میرسند، واقعاً حس میشوند که به دست آمدهاند. پایان فیلم یکی از رضایتبخشترینها در تاریخ سینما است.
۶. ‘Alien’ (بیگانه) (۱۹۷۹)

«در فضا، هیچکس صدای جیغت را نمیشنود.» فیلم خانه جنزده در فضا ساخته ریدلی اسکات با ایدهای ساده شروع میشود، تقریباً شبیه چیزی که از داستانهای علمی-تخیلی عامهپسند دهه ۵۰ برمیآید، اما آن را با کنترلی مطلق اجرا میکند. خدمه سفینه فضایی نوسترومو به یک سیگنال خطر در سیارهای دور پاسخ میدهند، اما یک موجود کشنده را به سفینه خود میآورند. از آنجا به بعد، بیگانه به مطالعهای در تنش فزاینده تبدیل میشود. بیگانه به ندرت دیده میشود و حضورش از طریق صدا، سایه و حرکت القا میشود.
فضا رئالیستی و صنعتی است، نه فوقالعاده پیشرفته، و شخصیتها به شیوههای باورپذیری رفتار میکنند که وحشت در حال گسترش را بسیار ملموستر میکند. و چه وحشتی. زنومورف احتمالاً خلاقانهترین هیولای طراحی شده در تمام سینما است، با چرخه زندگی پیچیده، جمجمه بدون چشم، خون اسیدی، دم نوکتیز، زبان دهاندار و میل بیامان برای کشتن، کشتن، کشتن.
۵. ‘There Will Be Blood’ (خون به پا خواهد شد) (۲۰۰۷)

«من شیر موز تو را میخورم!» شاهکار پل توماس اندرسن تصویری عظیم از وسواس و انزوا است. دانیل پلینویو (دنیل دی-لوئیس)، یک کاوشگر نفت، از طریق جاهطلبی و بیرحمی امپراتوری میسازد و انگیزهاش به تدریج همه چیز اطرافش را میبلعد. داستان به عمد پیش میرود و به شخصیت پلینویو اجازه میدهد در طول زمان خود را آشکار کند. روابط او، به ویژه با پسرش (راسل هاروارد) و واعظ الای ساندی (پل دینو)، به میدانهای نبرد برای کنترل تبدیل میشوند.
پل توماس اندرسن داستان را به یک اودیسه گسترده آمریکایی تبدیل میکند و به همه چیز از سرمایهداری و مذهب گرفته تا تأثیرات مخرب قدرت میپردازد. در چشم طوفان، اجرای دی-لوئیس قرار دارد، یکی از بهترینهای قرن بیست و یکم. او پلینویو را مانند یک نیروی طبیعت بازی میکند، تجسمی از انگیزههای گستردهتر، بدون اینکه او را به یک نماد یا کاریکاتور صرف تقلیل دهد. این یک کار فوقالعاده است که به حق برای او اسکار به ارمغان آورد.
۴. ‘Goodfellas’ (رفقای خوب) (۱۹۹۰)

«تا جایی که یادم میآید، همیشه میخواستم گانگستر باشم.» سرزندهترین گوهر گانگستری اسکورسیزی، رفقای خوب شما را در سبک زندگی پرهیاهوی هنری هیل (ری لیوتا) و همدستان گانگسترش غوطهور میکند. ما او را از سالهای نوجوانی تا اوجگیری در مافیا و سقوط نهاییاش دنبال میکنیم و یک صندلی ردیف جلو برای جذابیت و بیثباتی آن دنیا به دست میآوریم. ساختار و زیباییشناسی کاملاً با موضوع مطابقت دارد، با تدوین ریتمیک و صحنههایی که با انرژی جنبشی حرکت میکنند.
به لطف تدوین درخشان تلما شونمیکر، رفقای خوب دههها تاریخ را بدون اینکه هرگز عجولانه یا گیجکننده به نظر برسد، طی میکند. سپس نوبت به قطعات موسیقی بینظیر و حرکات استادانه دوربین میرسد، مشهورترین آنها نمای بیوقفه کوپاکابانا. تأثیری که این فیلم گذاشت، قابل اغراق نیست. فیلمها و سریالهای تلویزیونی جنایی بیشماری مدیون سبک، ریتم و شخصیتپردازی رفقای خوب هستند.
۳. ‘2001: A Space Odyssey’ (۲۰۰۱: ادیسه فضایی) (۱۹۶۸)

«متأسفم، دیو. میترسم نتوانم این کار را انجام دهم.» در سال ۱۹۶۸، ۲۰۰۱: ادیسه فضایی جهشی عظیم برای سینمای علمی-تخیلی بود و زمینی را شکست که کلاسیکهای بعدی مانند جنگ ستارگان و بیگانه بر پایه آن بنا شدند. این فیلم هم از نظر بصری و هم از نظر روایی به طرز مضحکی جاهطلبانه است، از زمین ماقبل تاریخ تا اعماق فضا، و به عمق تکامل بشریت و رابطه آن با فناوری میپردازد.
دیالوگ حداقلی است، توضیح تقریباً وجود ندارد؛ در عوض، موسیقی کلاسیک تکاندهنده، نماهای انتزاعی که در برابر تفسیر آسان مقاومت میکنند و تصاویر فضایی پیشگامانه به ما ارائه میشود. سفینههای فضایی کوبریک بیصدا در فضا حرکت میکنند و از قوانین فیزیک پیروی میکنند، نه قراردادهای فیلمهای علمی-تخیلی قبلی و در سطوح مختلف عمل میکنند. شما میتوانید ۲۰۰۱ را به عنوان هشداری درباره غرور پرومتهای، یا به عنوان بیانیهای در مورد جستجوی بشریت برای معنا، یا حتی به عنوان سفری روحانی بخوانید.
۲. ‘Pulp Fiction’ (داستان عامهپسند) (۱۹۹۴)

«بهش میگن رویال با پنیر.» داستان عامهپسند در اواسط دهه ۹۰ مثل صاعقهای فرود آمد و فوراً مقلدانی به وجود آورد و امکانات جدیدی را برای این رسانه گشود. شاهکار زمانپیچ تارانتینو داستانهای جنایی به هم پیوسته متعددی را روایت میکند که با خشونت، طنز سیاه، نقل قولهای جعلی کتاب مقدس، کیفهای درخشان و ارجاعات بیشمار به فرهنگ عامه آغشته شده است. این یک حماسه جنایی پستمدرن و همچنین نامهای عاشقانه به خود سینما است.
ناگفته نماند، فیلمنامه اغلب یکی از بهترینهای نوشته شده در تاریخ در نظر گرفته میشود. تارانتینو فیلم را با مکالماتی پر میکند که ارتباط چندانی با پیشبرد داستان ندارند، اما همه چیز برای آشکار کردن شخصیت دارند. بحثها درباره همبرگر، برنامههای تلویزیونی، ماساژ پا و فیلمهای گمنام به نوعی به اندازه سرقتها و تیراندازیها جذاب میشوند. دیالوگها هم طبیعی و هم در عین حال سبکپردازی شده به نظر میرسند، چیزی که فیلمسازان بیشماری از آن زمان سعی کردهاند (و معمولاً شکست خوردهاند) آن را تکرار کنند.
۱. ‘The Godfather’ (پدرخوانده) (۱۹۷۲)

«میخوام بهش یه پیشنهاد بدم که نتونه رد کنه.» اوج سینمای گانگستری. پدرخوانده (۱۹۷۲) داستان شکسپیری خانواده جنایتکار کورلئونه را روایت میکند و بر تحول پسرشان مایکل (آل پاچینو) از یک بیگانه بیمیل به رهبری بیرحم تمرکز دارد. هر صحنه بر پایه صحنه قبلی بنا میشود و هر تصمیمی وزن دارد. اجراها در سراسر فیلم درخشان هستند، به ویژه از سوی مارلون براندو. ویتوی او بیچون و چرا نمادینترین گانگستر سینمایی است.
فیلمنامه پایهای محکم فراهم میکند. دیالوگها بدون اینکه تصنعی به نظر برسند، به یاد ماندنی هستند و تقریباً هر صحنهای یا داستان را پیش میبرد یا شخصیتها را. فیلمنامه با جرایم سازمانیافته نه به عنوان منبعی برای هیجانات ارزان، بلکه به عنوان دریچهای برای بررسی قدرت و پویایی خانواده برخورد میکند. نتیجه یک حماسه واقعاً آمریکایی است، منسجمترین پروژه کاپولا و شاید بهترین فیلم شش دهه اخیر.
شما کدام یک از این شاهکارها را بهترین میدانید و چرا؟ نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید!