از همان لحظهای که سریال Tracker (شکارچی) شروع شد، بزرگترین معمای حلنشدهی کولتر شاو (جاستین هارتلی) پدرش بود. کولتر سالها با سوالهایی زندگی کرد که خانوادهاش را از هم پاشاند، رابطهاش را با برادرش راسل (جنسن اکلس) مسموم کرد و او را به این شک انداخت که آیا مردی که او را بزرگ کرده، به سادگی کنترلش را از دست داده است یا نه.
چیزی که در ابتدا معمایی به ظاهر ساده دربارهی مرگ اشتون شاو (لی ترگسن) به نظر میرسید، به تدریج به چیزی بسیار پیچیدهتر تبدیل شد و هر کشف جدید کولتر را مجبور میکرد تا هر آنچه را که فکر میکرد میداند، دوباره ارزیابی کند. فصل سوم بالاخره بسیاری از پاسخهایی را که طرفداران منتظرش بودند ارائه داد، اما دقیقاً به همین دلیل است که این داستان هنوز هم مثل یک مشت به شکم عمل میکند. حقیقت ثابت کرد که بعضی زخمها هرگز به طور کامل از بین نمیروند و فقط درکشان آسانتر میشود.
راز خانوادهی شاو هرگز واقعاً دربارهی این نبود که چه کسی اشتون را کشت

جاستین هارتلی و جنسن اکلس در سریال Tracker / تصویر از Sergei Bachlakov / ©CBS / با اجازهی Everett Collection
وقتی Tracker شروع شد، کولتر باری را به دوش میکشید که بخش بزرگی از زندگیاش را تعریف کرده بود. او باور داشت که برادر بزرگترش راسل پدرشان را طی یک درگیری در جنگل کشته است. مادرش، مری (وندی کروسون)، کار چندانی برای به چالش کشیدن این باور انجام نداد و رابطهی از هم گسیختهی خواهر و برادرها فقط با گذشت زمان عمیقتر شد. با این حال، با پیشروی سریال، این توضیح ساده شروع به فروپاشی کرد: راسل اصرار داشت که بیگناه است، مدارک جدیدی پیدا شدند، دفترچههای خاطرات پنهان شده پیدا شدند و رازهای مدفونشدهای که به تحقیقات اشتون و چهرههای مرموز گذشتهاش مربوط میشدند، به آرامی آنچه را که یک داستان خانوادگی غمانگیز به نظر میرسید، به چیزی بسیار عجیبتر تبدیل کردند.
آنچه این معما را اینقدر جذاب میکرد، آسیبی بود که آن سوالهای بیپاسخ به خانوادهی شاو وارد کردند. مری رازها را مخفی نگه داشت، دوری (ملیسا راکسبورو) اطلاعات را پنهان کرد، راسل سالها گناه و رنجش را تحمل کرد و کولتر چندین دهه را با این باور سپری کرد که میداند چه اتفاقی افتاده است، در حالی که در واقع تقریباً همهی اطرافیانش تکههایی از حقیقت را پنهان کرده بودند. زمانی که فصل سوم رسید، Tracker یک چیز را واضح کرده بود: بزرگترین قربانی تمام آن رازها، خانوادهای بود که اشتون پشت سرش به جا گذاشته بود.
فصل سوم همهی باورهای کولتر دربارهی پدرش را تغییر داد

نمایی از بالای اشتون شاو (لی ترگسن) که به آسمان نگاه میکند و لبخند میزند در سریال ‘Tracker’ / تصویر از CBS
فصل سوم بالاخره پرده از کارهای اشتون و پارانویایی که سالهای پایانی او را تعریف میکرد برداشت. آنچه کولتر قبلاً به عنوان فروپاشی ذهنی یک مرد مشکلدار نادیده گرفته بود، در واقع ریشه در چیزی ملموس داشت. اشتون دشمنانی خیالی نداشت، بلکه در تحقیقات خطرناک تحت حمایت دولت گرفتار شده بود و سالهای آخرش را صرف تلاش برای متوقف کردن آزمایشهایی کرد که باور داشت از حد غیرقابل بخششی عبور کردهاند.
برای سالها، اشتون در خاطرات کولتر به عنوان یک تضاد وجود داشت: او مردی بود که به او یاد داد چطور زنده بماند، اما در عین حال کسی بود که رفتارش خانواده را به وحشت میانداخت. هرچه کولتر عمیقتر کندوکاو میکرد، جدا کردن پدر مهربان از آن شخصیت وسواسی و پارانوئیدی که مادرش به یاد میآورد، سختتر میشد. فصل سوم این تناقض را سادهسازی نکرد. اشتون به یک قدیس تبدیل نشد و به یک دیوانه هم تقلیل پیدا نکرد؛ در عوض، Tracker چیزی بسیار پیچیدهتر را پذیرفت. اشتون پر از نقص بود، اشتباه کرد و به کسانی که دوستشان داشت آسیب زد، اما او همچنین سعی میکرد چیزی را که به اعتقادش اشتباه بود، متوقف کند.
حقیقت برای کولتر آرامش آورد، اما نه پایانی بر ماجرا

جاستین هارتلی با حالت تفکرآمیز در نقش کولتر شاو در اپیزود "Chrono Stasis" از سریال ‘Tracker’ / تصویر از CBS
شاید قدرتمندترین لحظهی کل این خط داستانی نزدیک به پایان فصل سوم رخ میدهد، جایی که کولتر اعتراف میکند که شاید همهی پاسخها را پیدا نکرده باشد، اما بالاخره میداند که پدرش سعی داشت کار درست را انجام دهد، گرچه مشخص است که دقیقاً به آن پایانی که میخواست نرسیده است. این نشان میدهد که گاهی آرامش نه از آموختن تمام جزئیات، بلکه از درک حداقلی انگیزهها به دست میآید.
با این حال، هنوز سوالهای بیپاسخی وجود دارند. فصل سوم در را برای افشاگریهای بیشتر کاملاً باز گذاشته است و صحنههای پایانی راسل نشان میدهند که رازهای خانوادهی شاو هنوز تمام نشدهاند. اما یک چیز به طور اساسی تغییر کرده است: کولتر دیگر مثل گذشته اسیر گذشته نیست. این معما دو سال بعد هنوز هم مثل یک مشت به شکم عمل میکند، زیرا در زیر توطئههای دولتی و برنامههای مخفی، Tracker داستانی عمیقاً انسانی دربارهی سوگواری را روایت کرد. در نهایت، کولتر در جستجوی پدرش بود و پس از سالها تردید، خشم و دلشکستگی، پاسخی که پیدا کرد درک کردن بود، چیزی که احتمالاً فراتر از آن چیزی بود که انتظار داشت.
به نظر شما، آیا کولتر واقعاً به آرامش رسیده یا هنوز هم رازهایی در دل جنگل پنهان شدهاند که ممکن است همه چیز را دوباره زیر سوال ببرند؟