سریال‌های رویه‌ای با فرمول تکراری‌شان شناخته می‌شوند: جرمی رخ می‌دهد، تیم تحقیق می‌کند، خلافکار دستگیر می‌شود و هفته بعد همه چیز از نو. همین باعث می‌شود بسیاری از این سریال‌ها شبیه یکدیگر به نظر برسند؛ پرونده‌ها فرق می‌کنند، اما آدم‌هایی که آن‌ها را حل می‌کنند اغلب تغییر چندانی نمی‌کنند. شخصیت‌ها به جای اینکه دلیلی برای دنبال کردن داستان باشند، صرفاً ابزاری برای پیشبرد روایت می‌شوند. این معضلی است که هنوز خیلی از سریال‌های رویه‌ای با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند، اما NCIS: Los Angeles (انسی‌آی‌اس: لس‌آنجلس) سال‌ها پیش راه حلش را پیدا کرد. این اسپین‌آف به جای آنکه اولویت را به پرونده‌ها بدهد و شخصیت‌ها را در حاشیه نگه دارد، معادله را کاملاً برعکس کرد. تحقیقات مهم بودند، اما این پیوند میان اعضای تیم بود که بینندگان را برای ۱۴ فصل پای تلویزیون می‌خکوب کرد.

Main cast of NCIS: Los Angeles.
Main cast of NCIS: Los Angeles. Image via CBS.

NCIS: Los Angeles (انسی‌آی‌اس: لس‌آنجلس) کاری کرد مخاطب به تیم اهمیت بدهد، نه فقط به پرونده‌ها

از همان روز اول، NCIS: Los Angeles (انسی‌آی‌اس: لس‌آنجلس) فهمیده بود بزرگترین نقطه قوتش توطئه‌های تروریستی یا مأموریت‌های مخفی نیست، بلکه آدم‌هایی هستند که دور میز اتاق عملیات جمع شده‌اند. نسخه اصلی NCIS (انسی‌آی‌اس) هم با بازی گروهی موفق بود، اما NCIS: LA (انسی‌آی‌اس: لس‌آنجلس) حس متفاوت‌تری ساخت: اداره پروژه‌های ویژه از همان لحظه اول مثل یک خانواده بود.

جی. کالن (کریس اودانل) و سم حنا (ال ال کول جی) ستون‌های احساسی سریال را شکل دادند. در حالی که گیبس (مارک هارمون) اغلب نقش یک مربی را در سریال اصلی داشت، کالن و سم بیشتر شبیه دو برادر بودند و شوخی‌هایشان هرگز رنگ رقابت نداشت. اعتماد متقابل، طعنه‌های مدام و صمیمیتی که میان همه جریان داشت، فضایی خلق کرد که NCIS: LA (انسی‌آی‌اس: لس‌آنجلس) را از بقیه جدا می‌کرد. و چسبی که آن‌ها را کنار هم نگه می‌داشت، هتی لانگه (لیندا هانت) بود؛ مدیر عملیات مرموزی که بیشتر شبیه یک مادر برای تیم رفتار می‌کرد تا رئیس. روابطی که او با کالن، سم، کنزی (دانیلا روا)، دیکس (اریک کریستین اولسن)، اریک (بارت فوآ) و نل (رنه فلیس اسمیت) ساخت، به سریال لنگر احساسی داد که بسیار فراتر از یک جنایت هفتگی بود.

حتی وقتی داستان‌ها به اغراق‌آمیزترین شکل ممکن پیش می‌رفتند (و NCIS: LA (انسی‌آی‌اس: لس‌آنجلس) واقعاً بعضی از عجیب‌ترین سکانس‌های اکشن تاریخ تلویزیون را داشت، که اتفاقاً بسیار جذاب بود)، تماشاگران همچنان با اشتیاق دنبالش می‌کردند، چون برای شخصیت‌ها سرمایه‌گذاری عاطفی کرده بودند. خیلی از سریال‌های رویه‌ای از مخاطب می‌خواهند روی معما تمرکز کند، ولی NCIS: Los Angeles (انسی‌آی‌اس: لس‌آنجلس) از آن‌ها می‌خواست روی تیم حساب کنند.

Hetty Lange (Linda Hunt) walking away from Sam Hanna (LL Cool J) in NCIS: Los Angeles.
Hetty Lange (Linda Hunt) walking away from Sam Hanna (LL Cool J) in NCIS: Los Angeles. Image via CBS.

کالن، سم و هتی یکی از بهترین خانواده‌های انتخابی تلویزیون را ساختند

یکی از بزرگ‌ترین تفاوت‌های NCIS: Los Angeles (انسی‌آی‌اس: لس‌آنجلس) با سایر رویه‌ای‌ها، نبود سلسله‌مراتب خشک بود. بله، کالن تیم میدانی را هدایت می‌کرد و بله، هتی رئیس همه بود، اما روابط درون OSP (دفتر پروژه‌های ویژه) به طور چشمگیری خودمانی و صمیمی بود. کاراکترها همدیگر را دست می‌انداختند، از هم محافظت می‌کردند و واقعاً از وقت گذراندن با یکدیگر لذت می‌بردند، و همین شیمی طبیعی، سلاح مخفی سریال شد.

اریک و نل از همکار به یکی از شیرین‌ترین زوج‌های تلویزیون تبدیل شدند، و رابطه اولیه سرد گرینجر (میگل فرر) با تیم، کم‌کم جای خود را به احترام و علاقه متقابل داد. اضافه شدن شخصیت‌های جدید مثل فاطیما نعمازی (مدالیون رحیمی) و دوین رونتری (کالب کستیل) نیز چنان طبیعی در دل این پویایی جا افتاد که هرگز حس جایگزینی برای اریک و نل (که در فصل‌های بعدی رفتند) ایجاد نکرد. مهم‌تر از همه، سریال به این روابط اجازه رشد و تکامل داد: جستجوی چند دهه‌ای کالن برای هویتش یکی از طولانی‌ترین قوس‌های داستانی بود، سم با ازدواج، پدر شدن و فقدان دست‌وپنجه نرم کرد، و گذشته مرموز هتی هم به تدریج گشوده شد. شخصیت‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، اما پیوستگی عاطفی هرگز قطع نشد. برخلاف خیلی از رویه‌ای‌ها که عملاً پس از هر قسمت ریست می‌شوند، NCIS: Los Angeles (انسی‌آی‌اس: لس‌آنجلس) نشان داد که اعمال عواقب دارند، روابط عمیق‌تر می‌شوند و آدم‌ها تغییر می‌کنند.

Eric Christian Olsen and Daniela Ruah in a Season 4 scene of NCIS: Los Angeles.
Eric Christian Olsen and Daniela Ruah in a Season 4 scene of NCIS: Los Angeles. Image via CBS.

کنزی و دیکس ثابت کردند عشق طولانی‌مدت در سریال‌های رویه‌ای هم ممکن است

تلویزیون سابقه طولانی در کش دادن تنش‌های عاشقانه دارد: سال‌ها وقت صرف نزدیک کردن دو شخصیت می‌کند، اما به محض اینکه با هم می‌شوند، جذابیت داستان رنگ می‌بازد. کنزی و دیکس (که هواداران بهشان لقب «دنسی» داده بودند) هرگز چنین مشکلی نداشتند. رابطه آن‌ها در طول بیش از یک دهه به آرامی شکل گرفت: از همکاران بی‌میل به دوست، از دوست به چیزی بیشتر، و سرانجام ازدواج، سرپرستی فرزند و ساختن یک زندگی مشترک. رمز موفقیت این زوج فقط شیمی عالی روا و اولسن نبود، بلکه تمایل نویسندگان به رشد تدریجی رابطه بود؛ شوخی‌ها ماندند، محبت هم همینطور. عشق آن‌ها بخشی از هویت سریال شد، بدون اینکه همه چیز را تحت الشعاع قرار دهد.

و نکته مهم‌تر اینکه NCIS: Los Angeles (انسی‌آی‌اس: لس‌آنجلس) فهمید که ریسک‌های احساسی می‌توانند دقیقاً به اندازه خطرات فیزیکی نفس‌گیر باشند. طرفداران بعد از ۱۴ فصل دیگر نگران جان به در بردن کالن یا سم در تیراندازی‌ها نبودند؛ آن‌ها عمیقاً دلواپس تأثیر این تجربیات بر آدم‌هایی بودند که سال‌ها با آن‌ها زندگی کرده بودند: آیا کالن بالاخره به آرامش می‌رسد؟ آیا دیکس و کنزی از یک بحران دیگر جان سالم به در می‌برند؟ آیا هتی هرگز به خانه برمی‌گردد؟

درست در نقطه مقابل بسیاری از سریال‌های رویه‌ای که شخصیت‌ها را صرفاً وسیله‌ای برای حل معما می‌بینند، این درام شبکه CBS فرمول را وارونه کرد. تحقیقات به تیم کاری برای انجام دادن می‌داد، اما این روابط بودند که به بیننده دلیلی برای اهمیت دادن می‌دادند. چهارده فصل بعد، این هنوز هم بزرگ‌ترین دستاورد سریال است، و فقط حیف که در پلتفرم‌های پخش داخل آمریکا در دسترس نیست تا بارها و بارها تماشایش کنیم.

حالا بگویید ببینم، شما طرفدار پروپاقرص کدام سریال رویه‌ای هستید که بیشتر از داستان‌های هر قسمت، عشق و علاقه‌تان به شخصیت‌هایش شما را پای آن نگه می‌داشت؟