فیلم “A Life Less Ordinary” (یک زندگی کم‌معمولی‌تر) ساخته دنی بویل در سال ۱۹۹۷، برای برخی به عنوان حرکت این کارگردان به سمت جریان اصلی سینما تلقی می‌شد. بویل در سال ۱۹۹۴ با کمدی سیاه “Shallow Grave” (گور کم‌عمق) سر و صدا به پا کرد، فیلمی درباره سه هم‌خانه که از مستأجر مرده‌شان دزدی می‌کنند. اما او در سال ۱۹۹۶ با فیلم آشفته و اروپایی “Trainspotting” (رگیابی) که درباره معتادان هروئین و تلاششان برای فرار از زندگی کسل‌کننده بود، در صحنه سینمای مستقل منفجر شد. فیلم اول پخته اما کوچک بود و دومی پراکنده، کثیف و به طرز طراوت‌بخشی آشفته.

در مقابل، “A Life Less Ordinary” (یک زندگی کم‌معمولی‌تر) صیقلی، شیک و به شکلی جسورانه عجیب و غریب است. مانند دو فیلم قبلی، ایوان مک‌گرگور در آن بازی می‌کرد، اما این بار انبوهی از ستاره‌های شناخته‌شده سینما و بازیگران کاراکتر پرکار به او پیوسته بودند، از جمله کامرون دیاز، هالی هانتر، دلروی لیندو، ایان هولم، استنلی توچی، مائوری چایکین، تونی شالهوب و دن هدایا. این فیلم “شکست بزرگ” بویل محسوب می‌شد.

خط داستانی اصلی “A Life Less Ordinary” (یک زندگی کم‌معمولی‌تر) معمولی است. مک‌گرگور نقش رابرت را بازی می‌کند، یک سرایدار که از اینکه یک ربات نظافتچی به تازگی شغلش را گرفته، عصبانی است. او برای میلیونری متکبر (ایان هولم) کار می‌کند که دختری زیبا به نام سلین (کامرون دیاز) دارد. سلین با مردی که از او متنفر است (استنلی توچی) نامزد کرده. رابرت در یک آشفتگی دیوانه‌وار در دفتر، در نهایت سلین را به نوعی همین‌طوری و از روی هوس می‌دزدد. در حالی که آن‌ها با هم فراری هستند، شروع به عاشق شدن می‌کنند. این طرح داستانی شبیه فیلمی از همان دوران به نام “Excess Baggage” (بار اضافه) بود.

اما خط داستانی فرعی فیلم، اصلاً معمولی نیست. به نظر می‌رسد که خود خداوند متعال این دو عاشق جوان را دستکاری می‌کند و دلروی لیندو و هالی هانتر نقش فرشته‌های آسمانی را بازی می‌کنند که در لباس جایزه‌بگیر ظاهر شده‌اند. دن هدایا هم نقش جبرئیل، فرشته مقرب را بازی می‌کند.

داستان آدم‌ربایی و عاشقانه با حضور فرشته‌ها

جکسون با لباس سفید در دفتر جبرئیل در فیلم یک زندگی کم‌معمولی‌تر

زاویه فرشته‌ها بسیار بسیار عجیب است. ایده پشت آن منطقی است: خداوند خوب در امور انسان‌ها دخالت می‌کند تا عشق پایدار بماند. اما تصویرسازی دنی بویل و فیلمنامه‌نویس جان هاج از این فرشته‌ها کمی عجیب و غریب است. فرشته مقرب جبرئیل در یک اداره پلیس معمولی کار می‌کند و تابلویی روی درش نوشته که او رئیس پلیس است. شخصیت‌های هالی هانتر و دلروی لیندو، به نام‌های اوریلی و جکسون، به دلیل اینکه تمام تلاش‌های اخیرشان برای شعله‌ور کردن عشق روی زمین شکست خورده، از چشم خدا افتاده‌اند و باید یک “پرونده بزرگ” را حل کنند تا دوباره به لطف خدا راه یابند. آن‌ها فکر می‌کنند عشق بین رابرت و سلین باید کار را درست کند. اگر شکست بخورند، تبدیل به فرشته‌های سقوط‌کرده می‌شوند و باید برای همیشه روی زمین بمانند.

روی زمین، همانطور که گفته شد، آن‌ها در قالب جایزه‌بگیر ظاهر می‌شوند و با شخصیت‌های انسانی طوری تعامل می‌کنند که انگار عوامل معمولی پیشبرد داستان هستند. این دخالت فرشته‌ای در یک داستان جنایی ممکن است بازتابی از یک کلیشه سینمایی آن دوران باشد؛ در فیلم‌هایی مانند “True Romance” (عشق واقعی) و “Natural Born Killers” (قاتلین بالفطره)، جنایتکاران مرتکب جرایم وحشتناک‌تری می‌شوند، اما عشقشان همچنان چنان خالص است که به نظر می‌رسد از همه چیز قسر در می‌روند و تقریباً توسط مشیت الهی یاری می‌شوند. باید اشاره کرد که هر دوی این فیلم‌ها توسط یک نفر، کوئنتین تارانتینو، نوشته شده‌اند، پس شاید بویل کنایه‌ای ظریف به یکی از هم‌عصرانش زده است.

بویل سبک بصری را کاملاً غلیظ اجرا می‌کند و چندین ایده فانتزی کارتونی دیگر هم اضافه می‌کند. برای مثال، ما داخل سینه یکی از شخصیت‌ها را می‌بینیم و قلبش یک فانوس بزرگ، درخشان و قلبی‌شکل است. در پایان فیلم، یک گلوله سرگردان از میان آن قلب عبور می‌کند.

منتقدان از فیلم خوششان نیامد، اما موسیقی متنش عالی بود

اوریلی نشسته روی میز جبرئیل در فیلم یک زندگی کم‌معمولی‌تر

مانند بسیاری از فیلم‌های دهه ۹۰، “A Life Less Ordinary” (یک زندگی کم‌معمولی‌تر) یک موسیقی متن فوق‌العاده داشت. شامل آهنگ‌هایی از بک، آر.ای.ام.، لوشس جکسون، اسنیکر پیمپس و پرادیجی بود، اما آهنگ‌های ملایم‌تری از الویس پریسلی، بابی دارین و از همه هیجان‌انگیزتر، اسکوایرل نت زیپرز هم در آن بود. دهه ۹۰ دورانی بود که یک فیلم می‌توانست در گیشه ضرر کند، اما بیش از آن را از فروش سی‌دی پرفروش موسیقی متنش جبران کند.

“A Life Less Ordinary” (یک زندگی کم‌معمولی‌تر) واقعاً در گیشه لنگید و ۱۴.۶ میلیون دلار در مقابل بودجه ۱۲ میلیون دلاری فروخت. منتقدان هم خیلی از آن خوششان نیامد و عجیب و غریب بودن و ایده‌های داستانی احمقانه‌اش را کمی بیش از حد قابل تحمل یافتند. راجر ایبرت به فیلم دو ستاره (از چهار ستاره) داد و نوشت: “فیلم انرژی عظیمی را صرف روایت داستانی می‌کند که خسته‌کننده و تصنعی است.” ایبرت با وجود فرشته‌ها و سبک عجیب، اشاره کرد که “این یک فیلم متعارف است که هرگز ما را قانع نمی‌کند که نیازی به ساختش بوده است.” او همچنین در طول نقدش به نظر می‌رسید از نقش فرشته‌ها در این میان گیج شده است.

اوون گلیبرمن در نشریه EW از فیلم متنفر بود و به آن نمره F داد. او نقدش را این‌طور شروع کرد: “همه ما فیلم‌هایی دیده‌ایم که از ریل خارج می‌شوند. اما گاهی، یک فیلم چنان از تعادل خارج است، چنان به شکلی افراطی بد ساخته شده، که از ریل خارج می‌شود، از صخره سقوط می‌کند و در حالی که می‌خندد به دره برخورد می‌کند.” او حس می‌کرد سبک فیلم تصنعی است و دو بازیگر اصلی آزاردهنده هستند، مک‌گرگور بیش از حد مثل یک توله‌سگ است و دیاز زیادی لوس و ننر.

فیلم بعدی بویل، “The Beach” (ساحل)، موفقیت عظیمی بود. اگرچه این فیلم دوستی بویل و مک‌گرگور را خراب کرد.

شما این فیلم دهه نودی رو دیدید؟ به نظرتون ترکیب عاشقانه، کمدی و فرشته‌های جایزه‌بگیر جواب داده یا زیادی شلوغ و عجیب از آب دراومده؟