در ژانر فانتزی، یک «پیش از» و «پس از» The Lord of the Rings (ارباب حلقه‌ها) وجود دارد. سه‌گانهٔ ماندگار پیتر جکسون، حماسهٔ همنام جی. آر. آر. تالکین را — که خود به تنهایی مهم‌ترین اثر ادبی قرن بیستم محسوب می‌شود — به سه‌گانه‌ای از محبوب‌ترین، تحسین‌شده‌ترین و پرفروش‌ترین فیلم‌های دههٔ ۲۰۰۰ تبدیل کرد. The Lord of the Rings (ارباب حلقه‌ها) تقریباً به تنهایی ژانر فانتزیِ در حال مرگ را احیا کرد و عصر جدیدی از فیلم‌سازی فرانچایز-محور را آغاز نمود، هرچند تعداد بسیار کمی از فیلم‌ها، از جمله آثار بعدی خود جکسون در سرزمین میانه، توانستند به پای کیفیت کلی آن برسند.

بله، غلو نیست اگر بگوییم که The Lord of the Rings (ارباب حلقه‌ها) از انقلابی‌ترین آثار تاریخ سینما، به‌ویژه در ژانر فانتزی است. با این حال، آن‌ها مهم‌ترین فیلم‌ها نیستند؛ در حقیقت، دست کم سه فیلم فانتزی دیگر از نظر اهمیت، تأثیرگذاری و اثرگذاری کلی، چه درون ژانر و چه در کل سینما، از The Lord of the Rings (ارباب حلقه‌ها) پیشی می‌گیرند. این بدان معنا نیست که سه‌گانهٔ جکسون یک دستاورد مهم نیست، و نیز قصد ندارد نشان‌دهندهٔ نوعی نقص در فیلم‌ها باشد. بلکه این فهرست قصد دارد با معرفی سه فیلمی که شاید قوی‌ترین تأثیر را در تاریخ این ژانر داشته‌اند، تصویری کلی از ژانر فانتزی ارائه دهد.

‘Snow White and the Seven Dwarfs’ (سفیدبرفی و هفت کوتوله) (۱۹۳۷)

هیچ استودیویی به اندازهٔ دیزنی با سینمای فانتزی هم‌معنا نیست و هیچ فیلمی به اندازهٔ Snow White and the Seven Dwarfs (سفیدبرفی و هفت کوتوله) برای تاریخ دیزنی مهم نیست. نخستین فیلم بلند استودیو در زمانی ساخته شد که ایدهٔ یک فیلم کاملاً انیمیشنی برای بسیاری خنده‌دار بود. این پروژه را بدبین‌ها “حماقت دیزنی” نامیدند. البته والت دیزنی به همه ثابت کرد که اشتباه می‌کنند و باقی آن تاریخ است. این فیلم که از افسانهٔ آلمانی ۱۸۱۲ اقتباس شده، بر روی شاهزاده‌خانم سفیدبرفی (آدریانا کاسلتی) تمرکز دارد که زیبایی‌اش حسادت نامادری پلیدش، ملکه (لوسیل لا ورن) را برمی‌انگیزد. پس از آنکه شکارچی مأمور کشتن او به جایش فرار می‌کند، سفیدبرفی به جنگل پناه می‌برد و در خانهٔ هفت کوتوله پناه می‌گیرد.

Snow White and the Seven Dwarfs (سفیدبرفی و هفت کوتوله) هنوز هم یک تجربهٔ لذت‌بخش و خیره‌کننده است. فیلم واقعاً زیباست، سیالیت شگفت‌آوری دارد و انیمیشن پرجزئیات و تأثیرگذاری را به نمایش می‌گذارد که به یک افسانهٔ ساده لایه‌ای از تأثر می‌بخشد. اگر امروز، تقریباً یک قرن پس از اکران اولیه‌اش، هنوز تأثیرگذار است، می‌توان تصور کرد که چقدر برای مخاطبان دههٔ ۱۹۳۰ انقلابی بوده است. فرار از واقعیت نام بازی در اواخر دههٔ ۳۰ بود و این شاهکار هنری تعریف کاملی از آن بود. مهم‌تر از آن، در زمینهٔ تاریخ سینما، Snow White and the Seven Dwarfs (سفیدبرفی و هفت کوتوله) به تنهایی درهای انیمیشن را به عنوان یک رسانه گشود. برای دیزنی نیز این فیلم استودیو را به عنوان مقصد اول فانتزی در سینما تثبیت کرد، کارخانه‌ای از رویاها و شادی کودکی که هیچ غول هالیوودی دیگری حتی به آن نزدیک نمی‌شد. ممکن است دیزنی در نزدیک به یک قرن بعد برخی از درخشش خود را از دست داده باشد، اما همچنان غول صنعت باقی مانده و فیلم‌های بی‌شماری می‌سازد که مخاطبان را مجذوب خود می‌کند. روزگار تولید آثار کلاسیک واقعی شاید به پایان رسیده باشد، اما درست مانند التون جان، هنوز سر پا ایستاده است و این مدیون میراث شاهکارهایی چون Snow White (سفیدبرفی) است.

‘The Wizard of Oz’ (جادوگر شهر اُز) (۱۹۳۹)

The Tin Man, Dorothy, the Scarecrow, and the Cowardly Lion in The Wizard of Oz
The Wizard of Oz (جادوگر شهر اُز) — تصویر از Warner Bros.

با الهام از موفقیت Snow White (سفیدبرفی)، استودیوهای هالیوود دست به ریسک‌های بیشتری در فیلم‌های فانتزی زدند. MGM، احتمالاً مهم‌ترین استودیوی هالیوود کلاسیک، تصمیم گرفت بار دیگر آثار فرانک ال. بام را به پردهٔ بزرگ بیاورد. برخلاف تصور رایج، The Wizard of Oz (جادوگر شهر اُز) محصول ۱۹۳9 اولین اقتباس از کتاب‌های بام نبود بلکه نهمین (!) اقتباس بود. با این حال بهترین و نمادین‌ترین آن بود و آن چیزی است که تمام میراث اُز را تعریف کرده است. این فیلم که توسط افراد متعددی در مراحل مختلف تولید پرمشکلش کارگردانی شد اما بیشتر به ویکتور فلمینگ نسبت داده می‌شود، جودی گارلند را در نقشی که او را جاودانه کرد به دوروتی نشان می‌دهد، دختر جوانی که با یک گردباد از کانزاس به سرزمین اُز منتقل می‌شود. در آنجا، او با سه شخصیت دیگر متحد می‌شود تا جادهٔ آجری زرد را دنبال کرده و به جادوگر بزرگ اُز برسند، در حالی که جادوگر پلید غرب (مارگارت همیلتون) به دنبال آن‌هاست.

اگر Snow White (سفیدبرفی) ثابت کرد که فانتزی می‌تواند مخاطبان تمام سنین را جذب کند، The Wizard of Oz (جادوگر شهر اُز) ثابت کرد که می‌تواند در لایو-اکشن نیز موفق باشد. فیلم پرجنب‌وجوش، سیال و فوق‌العاده خیال‌انگیز است و جهانی جذاب آکنده از هوس و امکان می‌سازد که واقعاً هر انتظاری را به چالش می‌کشد. لباس‌ها لذت‌بخش است، صحنه‌ها تعادل درستی از کهنگی و دلنشینی دارند، آهنگ‌ها به سادگی مقاومت‌ناپذیرند و داستان تا حد زیادی دلگرم‌کننده است. سپس اجراها را داریم که به نمادهای سینمای فانتزی تبدیل شده‌اند. از بسیاری جهات، دوروتی گارلند و جادوگر پلید همیلتون کهن‌الگوهای نهایی خوبی و بدی در این ژانر هستند. این فیلم خود به یک افسانه تبدیل شده، به‌طوری که می‌توان گفت به تنهایی تصور ما را از ظاهر و صدای فانتزی سینمایی ساخته است. بیش از هر فیلم دیگری، این یکی در ناخودآگاه ما هنگام فکر کردن به ژانر فانتزی خودنمایی می‌کند. به نقل از یک فیلم مهم دیگر از هالیوود کلاسیک، The Wizard of Oz (جادوگر شهر اُز) واقعاً همان چیزی است که رویاها از آن ساخته شده‌اند.

‘Star Wars: Episode IV – A New Hope’ (جنگ ستارگان: قسمت چهارم – امیدی تازه) (۱۹۷۷)

Harrison Ford, Carrie Fisher, Mark Hamill in Star Wars-Episode IV A NewHope.
هریسون فورد، کری فیشر، مارک همیل در Star Wars-Episode IV A NewHope. — تصویر از Lucasfilm Ltd.

در سال ۱۹۷۷، جرج لوکاس با اپرای فضایی خود در کهکشانی دور، دور سینما را کاملاً متحول کرد. Star Wars: Episode IV – A New Hope (جنگ ستارگان: قسمت چهارم – امیدی تازه)، که در آن زمان به سادگی Star Wars (جنگ ستارگان) نامیده می‌شد، چشم‌انداز سرگرمی را کاملاً تغییر داد و سینما دیگر مثل قبل نشد. این فیلم که توسط لوکاس نوشته و کارگردانی شد، بر روی لوک اسکای‌واکر (مارک همیل)، پسر کشاورز جوانی تمرکز دارد که دروید R2-D2 را به دست می‌آورد و پیامی خطاب به اوبی-وان کنوبی (الک گینس) از پرنسس لیا (کری فیشر) پیدا می‌کند که از او می‌خواهد نقشه‌های دزدیده‌شدهٔ ستارهٔ مرگ را به پدرش در آلدران برساند. آن دو سپس با اسمگلر هان سولو (هریسون فورد) و شریک ووکی او، چوباکا (پیتر میهیو) متحد می‌شوند. در همین حال، لیا در دستان دارت ویدر شرور (دیوید پرووز/جیمز ارل جونز)، فرماندهٔ نیروهای امپراتوری قرار می‌گیرد.

قبل از اینکه بگویید «در واقع، Star Wars (جنگ ستارگان) علمی-تخیلی است»، بگذارید واضح بگوییم: این فرانچایز از نظر فنی علمی-فانتزی است، اما حماسهٔ اسکای‌واکر بسیار بیشتر از علمی-تخیلی فانتزی است. این حماسه بر سفر قهرمان تمرکز دارد، تأکید زیادی بر عرفان دارد و نیرو (The Force) اساساً جادو با نامی دیگر است. حالا بیایید ادامه دهیم. نمی‌توان تأثیرگذار بودن Star Wars (جنگ ستارگان) را پس از اکران بیان کرد، عمدتاً به این دلیل که احتمالاً فیلم دیگری به آن ارتفاعات باورنکردنی نرسیده است. این فیلم از پردهٔ نقرهای فراتر رفت تا به یک پدیدهٔ فرهنگی تمام‌عیار و غیرقابل اجتناب تبدیل شود. این فیلم همه چیزهایی را که استیون اسپیلبرگ با Jaws (آرواره‌ها) دو سال قبل به دست آورده بود، گرفت و به سطح بعدی برد و بدین ترتیب اولین بلاک‌بستر واقعاً معاصر را ساخت. Star Wars (جنگ ستارگان) جلوه‌های بصری را دوباره تعریف کرد، مخاطبان را به رویاپردازی بزرگ‌تر و جسورانه‌تر جسارت داد و تخیلاتشان را به فراتر از مرزهایشان هل داد. در این فرآیند، یکی از ماندگارترین فرانچایزهای هالیوود را راه‌اندازی کرد و به هشت دنباله و اسپین‌آف‌های بی‌شمار انجامید که هیچ‌کدام به سطح تحسین جهانی Star Wars (جنگ ستارگان) و دنبالهٔ بی‌واسطه‌اش، The Empire Strikes Back (امپراتوری ضربه متقابل می‌زند) نرسیدند.

و شما بگویید: کدام یک از این سه فیلم بیشتر از همه روی نگاه شما به ژانر فانتزی تأثیر گذاشته است؟