جایزه اسکار بهترین فیلم، معتبرترین جایزهای است که صنعت سینما میتواند اعطا کند، حتی اگر همیشه به فیلم درست نرسد. اغلب اوقات، اسکار تصمیم میگیرد به چیزی جایزه دهد که در آن زمان مرتبط به نظر میرسد، حتی اگر در نهایت خوب از آب درنیاید. این ممکن است توضیح دهد که چرا فیلم How Green Was My Valley (چقدر سبز بود دره من) بر Citizen Kane (همشهروند کین) پیروز شد، یا The King’s Speech (سخنرانی پادشاه) بر The Social Network (شبکه اجتماعی). تفاوت در این است که در حالی که How Green Was My Valley (چقدر سبز بود دره من) و The King’s Speech (سخنرانی پادشاه) همچنان فیلمهای ارزشمندی هستند، برخی از برندگان بهترین فیلم هستند که حتی لیاقت نامزدی را هم نداشتند.
اسکار پایگاه رأیدهندگان خود را به گونهای گسترش داده است که به فیلمهای متنوعتری از ژانرهای مختلف اجازه رقابت برای پیروزی را میدهد، اما هنوز هیچ تضمینی وجود ندارد که یک شاهکار هر ساله جایزه برتر را از آن خود کند.
۱۰. Everything Everywhere All at Once (همهچیز همهجا یکباره) (۲۰۲۲)
Everything Everywhere All at Once (همهچیز همهجا یکباره) یک ماجراجویی علمی-تخیلی نسبتاً سرگرمکننده است که نمیتواند به تصویری سطحی از پیوندهای خانوادگی، میراث فرهنگی و سلامت روان تبدیل نشود. هیچ ظرافتی در فیلمنامهای یافت نمیشود که در آن همه شخصیتها با سخنرانیهای ملودراماتیک درباره احساسات خود صحبت میکنند که مستقیماً از فرهنگ اینترنت برداشته شدهاند. فقط در چهار سال، انگشتان دست سوسیس و سنگهای چشمگوگولی به طرز دردناکی مسخره به نظر میرسند.
Everything Everywhere All at Once (همهچیز همهجا یکباره) نشاندهنده “مارولسازی” A24 بود، زیرا به خاطر ایدههای عجیب و فلسفه تازهکارش جشن گرفته شد، نه به خاطر چیزی که در فیلمسازی ماهرانه باشد. این به ویژه زننده است که در همان سالی که The Fabelmans (فابلمنها)، شاهکار نیمهخودزندگینامه استیون اسپیلبرگ که تجربیات خود او در رسیدن به خودشکوفایی به عنوان یک هنرمند، کنار آمدن با هویت یهودی خود و تأمل در شکاف ازدواج والدینش را روایت میکرد، برنده شد.
۹. Out of Africa (خارج از آفریقا) (۱۹۸۵)
Out of Africa (خارج از آفریقا) مثال کاملی از مواردی است که اسکار به یک کارگردان جایزه میدهد، نه یک فیلم، زیرا واضح بود که اعضای رأیدهنده آکادمی احساس میکردند باید به سیدنی پولاک بزرگ احترام بگذارند و این بهترین شانس او برای کسب پیروزی بود. پولاک کارگردان درخشانی است، اما صرفاً به این دلیل که او لیاقت اسکار را برای Three Days of the Condor (سه روز کرکس) یا Jeremiah Johnson (یرمیا جانسون) داشت، به این معنی نیست که باید برای یک عاشقانه تاریخی شیرین و طولانی برنده میشد.
Out of Africa (خارج از آفریقا) فیلم دیگری است که ظاهراً درباره مسائل نژادی است، اما داستان خود را فقط از دیدگاه شخصیتهای سفیدپوست روایت میکند. در حالی که رابرت ردفورد و مریل استریپ هر دو به طور فردی جذاب هستند، آنها مطلقاً هیچ شیمی با یکدیگر ندارند. پیروزی آن به ویژه در سالی که پیتر ویر شاهکار جنایی Witness (شاهد) را ساخت، زننده بود.
۸. Around the World in 80 Days (هشتاد روز دور دنیا) (۱۹۵۶)
Around the World in 80 Days (هشتاد روز دور دنیا) از آن نوع ماجراجوییهای قدیمی و پرزرق و برق است که به سرعت از مد افتاده است و دیگر به دلیل اینکه پیشرفتهای بصری آن خوب باقی نماندهاند، چندان چشمگیر به نظر نمیرسد. این یک درخواست طولانی برای فیلمی است که سه ساعت طول بکشد در حالی که شخصیتها نسبتاً کسلکننده هستند و Around the World in 80 Days (هشتاد روز دور دنیا) قطعاً طول خود را توجیه نمیکند، در حالی که فیلمهای کوتاهتری وجود دارند که چیزهای بسیار بیشتری را در زمان کمتری میگویند.
Around the World in 80 Days (هشتاد روز دور دنیا) به احتمال زیاد به دلایل اقتصادی برنده شد، زیرا اسکار میخواست به یک قطعه واقعاً موفق از سرگرمی عامهپسند در زمانی که آینده هالیوود توسط ظهور تلویزیون تهدید میشد، جایزه دهد. با این وجود، هنوز هم لیاقت پیروزی بر حماسه تاریخی عاشقانه Giant (غول) که آخرین حضور جیمز دین بزرگ را در بر داشت، نداشت.
۷. CODA (کودا) (۲۰۲۱)
CODA (کودا) یک برنده کاملاً پسروانه بهترین فیلم است که مشکلات اسکار در تلاش برای اعطای تنوع را نشان داد. حتی اگر حول یک خانواده ناشنوا میچرخید، CODA (کودا) هنوز از دیدگاه یک شخصیت شنوا روایت میشد که باید برای “عادی” بودن تلاش کند. پیروزی CODA (کودا) به ویژه موذیانه بود زیرا همزمان با افزایش واکنش منفی به The Power of the Dog (قدرت سگ) در فصل جوایز شروع به شتاب گرفتن کرد و این دومین بار در دو دهه بود که اسکار یک وسترن دگرباشانه را به نفع یک فیلم آرامبخش نادیده میگرفت.
واضح بود که CODA (کودا) فیلمی نبود که اسکار از نظر صنعت به آن احترام بگذارد، زیرا حتی در رشتههای بهترین کارگردانی، بهترین تدوین یا بهترین فیلمبرداری نامزد نشده بود. از نظر لحن، بیشتر به یک فیلم اصلی از شبکه Lifetime شباهت دارد تا یک اثر هنری معتبر.
۶. Shakespeare in Love (شکسپیر عاشق) (۱۹۹۸)
Shakespeare in Love (شکسپیر عاشق) یکی از بدنامترین پیروزیهای بهترین فیلم را دارد، زیرا آغاز تأثیر هاروی واینستین بر رقابت اسکار بود، زیرا او کمپینهای تخریبی علیه فیلمهای دیگر ایجاد کرده بود. Saving Private Ryan (نجات سرباز رایان) یک موفقیت بزرگ بود و به عنوان یکی از بزرگترین حماسههای جنگ جهانی دوم ساخته شده مورد ستایش قرار گرفته است، اما واینستین توانست رأیدهندگان را متقاعد کند که این فیلم در صحنه افتتاحیه خود به اوج میرسد و کمدی-درام تاریخی عاشقانه او نامزد سرگرمکنندهتری است.
Shakespeare in Love (شکسپیر عاشق) به اندازهای که فکر میکند درباره آثار شکسپیر روشنگر نیست و دارای کارگردانی نسبتاً کسلکننده جان مدن و یک بازی کاملاً آزاردهنده از جوزف فاینز است که بقیه فیلم را به پایین میکشد. Saving Private Ryan (نجات سرباز رایان) تنها شاهکار جنگ جهانی دومی نبود که نادیده گرفته شد، زیرا نامزدهای دیگر عبارت بودند از The Thin Red Line (خط باریک سرخ) و Life is Beautiful (زندگی زیباست).
۵. Cavalcade (کاروانسالار) (۱۹۳۳)
Cavalcade (کاروانسالار) یک برنده نسبتاً اولیه بهترین فیلم بود که تا حدودی قابل درک است زیرا اسکار هنوز تعیین نکرده بود که چه نوع فیلمهایی با جایزه برتر خود اعطا میشوند. با این حال، تصور اینکه حتی تماشاگران دهه ۳۰ نیز تحت تأثیر درام تاریخی طولانی و نسبتاً کسلکننده قرار میگرفتند، سخت است. Cavalcade (کاروانسالار) تکامل یک خانواده اشرافی بریتانیایی را در طول ۲۵ سال بررسی میکند، اما به اندازه کافی به هر خط زمانی فردی متعهد نمیشود تا هیچکدام از شخصیتها به یاد ماندنی شوند.
Cavalcade (کاروانسالار) بدترین نمونه از این است که اسکار احساس میکرد باید به یک سند تاریخی مهم جایزه دهد، حتی اگر این فیلم در دههای که در غیر این صورت برای برندگان بهترین فیلم نسبتاً خوب بود، فراموش شده است. برای بدتر شدن میراث آن، گفته میشود که Cavalcade (کاروانسالار) فیلم مورد علاقه همیشگی آدولف هیتلر بوده است که چندین بار در زمانی که صدراعظم آلمان بود آن را نمایش داد.
۴. The Broadway Melody (ملودی برادوی) (۱۹۲۹)
The Broadway Melody (ملودی برادوی) اولین فیلم “صوتدار” (talkie) است که برنده بهترین فیلم شد، که ممکن است تنها دلیلی باشد که برنده شد. این فیلم یک پیشرفت فنی بود که نشان میداد آینده فیلمهای موزیکال چگونه خواهد بود، اما در غیر این صورت هیچ چیز قابل توصیهای ندارد. شخصیتها کسلکننده هستند، کارگردانی تخت است و حتی خود شمارههای موزیکال نیز چندان چشمگیر نیستند.
The Broadway Melody (ملودی برادوی) به این دلیل برنده شد که هالیوود سعی داشت جهان را متقاعد کند که دوران “صامت” به پایان رسیده است، حتی اگر چند سال دیگر طول میکشید تا یک فیلم موزیکال واقعاً عالی ظهور کند. این حتی موضوع تأثیر زمان بر فیلم نیست. فیلمهای زیادی از اوایل دهه ۲۰ وجود دارند که بسیار سرگرمکنندهتر از The Broadway Melody (ملودی برادوی) هستند و ارتباط بسیار بیشتری برای ارائه به بینندگان معاصر دارند.
۳. Driving Miss Daisy (رانندگی برای خانم دیزی) (۱۹۸۹)
Driving Miss Daisy (رانندگی برای خانم دیزی) یکی از جنجالیترین برندگان بهترین فیلم است، زیرا تصویری قدیمی از روابط نژادی در آمریکا ارائه میدهد که پیام سادهای از “چرا نمیتوانیم با هم کنار بیاییم؟” را ارائه میداد. اینکه برنده بهترین فیلم شد به ویژه زننده است، زیرا Do the Right Thing (کار درست را بکن)، شاهکار تعریفکننده دوره اسپایک لی، حتی نامزد هم نشد.
Driving Miss Daisy (رانندگی برای خانم دیزی) همچنان بدترین نامزد در سال خود بود، زیرا برنده شد در حالی که رقبایی مانند حماسه ضدجنگ ویتنامی مهیج الیور استون، Born on the Fourth of July (متولد چهارم ژوئیه)، درام تأثیرگذار بیسبالی Field of Dreams (میدان رویاها)، بیوگرافی با بازی درخشان My Left Foot (پای چپ من) و درام آموزشی الهامبخش Dead Poet’s Society (انجمن شاعران مرده) را داشت. اسکار حتی از کارگردانی Driving Miss Daisy (رانندگی برای خانم دیزی) چندان تحت تأثیر قرار نگرفت، زیرا بروس برسفورد، فیلمساز آن، نامزدی بهترین کارگردانی را به نفع کار وودی آلن در درام روانی-اجتماعی Crimes and Misdemeanors (جنایتها و بزهکاریها) از دست داد.
۲. Crash (تصادف) (۲۰۰۵)
Crash (تصادف) یکی از ناامیدکنندهترین برندگان اخیر بهترین فیلم است، زیرا به وضوح یک اثر “طعمه جوایز” بود که سادهترین درک را از مجموعه پیچیدهای از مسائل مدرن ارائه میداد. در حالی که قابل تحسین است که پل هگیس میخواست فیلمی بسازد که به روابط نژادی و مسائل طبقاتی بپردازد، حتی یک شخصیت در Crash (تصادف) وجود ندارد که مانند یک کلیشه کامل به نظر نرسد.
پیروزی Crash (تصادف) به قیمت از دست دادن گزینه اول، Brokeback Mountain (کوهستان بروکبک)، تمام شد که اکثر پیشبینیها را برده بود. باخت آن به نظر میرسید که نشان میدهد صنعت سینما هنوز آماده اعطای جایزه به یک عاشقانه دگرباشانه نیست. فراتر از Brokeback Mountain (کوهستان بروکبک)، سایر نامزدهای آن سال هنوز هم بسیار بهتر از Crash (تصادف) بودند. درام جاسوسی هیجانانگیز استیون اسپیلبرگ، Munich (مونیخ)، بیوگرافی مسحورکننده Capote (کاپوتی) و درام روزنامهنگاری قدرتمند Good Night, and Good Luck (شب بخیر و موفق باشی) همگی میتوانستند برندگان شایستهای باشند.
۱. Cimarron (سیمرون) (۱۹۳۱)
Cimarron (سیمرون) غیرقابل تماشاترین برنده بهترین فیلم است و واقعاً فقط میتوان به علاقهمندان متعصب اسکار که به ردیابی تاریخ جوایز علاقه دارند توصیه کرد. این یک وسترن کسلکننده، از نظر فنی ناتوان و نسبتاً نژادپرستانه است که به اندازه بسیاری از آثار برتر دیگر این ژانر در همان دهه هیجانانگیز نیست.
Cimarron (سیمرون) حتی در زمان اکرانش هم یک موفقیت بزرگ نبود و آن را به یکی از معدود برندگان بهترین فیلم تبدیل میکند که در طول اکران اولیه خود در سینما ضرر کرد. در حالی که شاید اسکار در آن زمان به عنوان رویداد بزرگ ترویج صنعت که امروز است در نظر گرفته نمیشد، هنوز هم عجیب است که بزرگترین جایزه به فیلمی داده شود که با هیچ معیاری موفق نبود. در حالی که هیچیک از نامزدهای آن سال به عنوان کلاسیک در نظر گرفته نمیشوند، سال ۱۹۳۱ هنوز شامل شاهکارهایی مانند M (ام) و Frankenstein (فرانکنشتاین) بود.