به ازای هر کتابی که با موفقیت به پرده سینما راه پیدا میکند، دهها کتاب دیگر در ترجمه تصویری گم میشوند یا به سادگی در صفحات خود محبوس میمانند. بسیاری از کتابها گویی برای اقتباس سینمایی ساخته شدهاند و برخی دیگر با وجود پیشفرض نسبتاً پیچیدهشان، بر پرده نقرای میدرخشند. اما هر کتابی چنین خوششانس نیست.
در واقع، بسیاری از رمانهای کلاسیک تقریباً غیرممکن است که به فیلمهای خوبی تبدیل شوند، چه به دلیل زبان تجربی، ساختارهای تکهتکه، یا صرفاً داستانی که تنها برای قالب کتاب در نظر گرفته شده است. با در نظر گرفتن این موضوع، این فهرست نگاهی میاندازد به این کابوسهای اقتباسی، رمانهایی که بیش از همه در برابر برخورد هالیوودی مقاومت میکنند؛ از شاهکارهای مدرنیستی هزارتو گرفته تا بازیهای ذهنی فراداستانی و حماسههای فلسفی.
Timequake (زمینلرزه زمانی) (۱۹۹۷)

“تو بیمار بودی، اما حالا دوباره خوب شدهای، و کاری برای انجام دادن هست.” Timequake کتابی واقعاً چالشبرانگیز، پراکنده و درهمریخته است، تا حدی که خود نویسنده، کرت ونهگات، آن را “خورشتی” توصیف کرده است. در واقع، این کتاب به سختی به عنوان یک رمان معمولی عمل میکند. در عوض، Timequake ترکیبی است از داستان، زندگینامه خودنوشت، مقاله، تأملات فلسفی و تجربهگرایی فراداستانی که به مضامینی چون اراده آزاد، جبرگرایی، نویسندگی، افسردگی و ملال میپردازد؛ دقیقاً از آن جنس مضامینی که به قول معروف “پرفروش” نیستند.
جذابیت کتاب از صدای ونهگات میآید: طنز، سودازدگی، خرد و توانایی او در عمیق جلوه دادن مشاهدات به ظاهر بیربط. آن صدا را حذف کن، و کل ساختار فرو میریزد. در نتیجه، حتی قدرتهای ترکیبی استنلی کوبریک، استیون اسپیلبرگ، جیمز کامرون و ریدلی اسکات هم نمیتوانستند Timequake را بر پرده سینما جواب دهند.
Hyperion (هیپریون) (۱۹۸۹)

“جهان نه تنها عجیبتر از آن است که تصور میکنیم، بلکه عجیبتر از آن است که توانایی تصور آن را داشته باشیم.” این شاهکار علمی تخیلی در تمدنی میانستارهای در آینده دور اتفاق میافتد و بر هفت زائر متمرکز است که به سوی دنیای مرموز هایپریون سفر میکنند، به این امید که با موجود ترسناکی به نام شریک روبرو شوند. در طول مسیر، هر مسافر داستان زندگی خود را بازگو میکند و نشان میدهد که چگونه به این سفر زیارتی متصل شده است. این کتاب بازآفرینی عامهپسندانهای از حکایتهای کانتربری است، اما با فناوری پیشرفته و موجودات بینبعدی.
مقیاس و ساختار کتاب مشکلات اقتباسی فوری ایجاد میکند، همانطور که فلسفه غنی آن این کار را میکند. هایپریون چالشبرانگیز و مبهم است و حرفهای زیادی برای گفتن در مورد دین، فناپذیری، هوش مصنوعی، شعر، رنج و ماهیت خود زمان دارد. دشوار خواهد بود که این عناصر را بدون قربانی کردن بخشهای کلیدی هویت رمان، بر روی پرده سینما به کار گرفت.
Blood Meridian (نصفالنهار خون) (۱۹۸۵)

“آنها سواره رفتند.” فیلمسازان زیادی برای اقتباس از این شاهکار کورمک مککارتی ابراز علاقه کردهاند، با این حال کتاب سرسختانه در برابر پرده سینما مقاومت کرده است. داستان حول یک فراری نوجوان میچرخد که تنها به عنوان “بچه” شناخته میشود و به گروه گلنتون میپیوندد، یک گروه تاریخی واقعی از شکارچیان اسکالپ که در اواسط قرن نوزدهم در امتداد مرز ایالات متحده و مکزیک فعالیت میکردند. آنچه در پی میآید، فرورفتن بیامان به خشونت، بیرحمی و وحشت وجودی است، در حالی که این گروه فجایعی را در چشماندازی که به طور فزایندهای کابوسوار میشود مرتکب میشوند.
یک کارگردان جسور قطعاً میتواند وقایع نصفالنهار خون را اقتباس کند و مناظر، درگیریهای مسلحانه و فضای تاریخی آن ذاتاً سینمایی هستند. اما به تصویر کشیدن روح رمان مسئلهای کاملاً متفاوت است. چیزی که کتاب را خارقالعاده میکند داستانی نیست که روایت میکند، بلکه نحوه روایت مککارتی و وزن فلسفیای است که بر هر صفحه سایه افکنده است. مشخص نیست چه کسی میتواند از پس این کار برآید.
Finnegans Wake (شبزندهداری فینگانها) (۱۹۳۹)

“سه کوارک برای آقای مارک!” اگر اولیس جیمز جویس دشوار است، شاهکار تجربی او شبزندهداری فینگانها اساساً چیز دیگری است. این رمان، روایت مرسوم را رها کرده و سیالی از متن رؤیاگونه ارائه میدهد که دهها زبان، جناس، اسطوره، ارجاعات تاریخی و کلمات ابداعی را در هم میآمیزد. توضیح پیرنگ تقریباً غیرممکن است، زیرا حتی محققان ادبی نیز همچنان در مورد آنچه دقیقاً در متن اتفاق میافتد بحث میکنند.
در واقع، شخصیتها هویت خود را تغییر میدهند، شخصیتهای تاریخی با یکدیگر ادغام میشوند و خود زبان سیال و ناپایدار میشود. این کتاب همچنین به شدت درونی است. صحنهها، گفتگوها و موتیفهای تکرارشونده وجود دارند، اما بخش عمده تجربه خواندن شامل تفسیر است تا مشاهده. خوانندگان به دنبال الگوها میگردند، نمادها را رمزگشایی میکنند، معانی پنهان را کشف کرده و در طول صدها صفحه ارتباط برقرار میکنند. این درگیری ذهنی، به سختترین وجه ممکن، در یک مدیوم تصویری قابل تکرار نیست.
The Silmarillion (سیلماریلیون) (۱۹۷۷)

“بدینسان سیلماریلها و درختان والینور پایان یافتند.” سیلماریلیون چالش اقتباسی بسیار دلهرهآورتری نسبت به سایر کتابهای ارباب حلقهها ایجاد میکند. این کتاب بسیار خشکتر و آکادمیکتر از سایر کتابهای سرزمین میانه است، با ساختاری که بیشتر شبیه یک تاریخ اسطورهای است تا یک رمان سنتی. هیچ قهرمان واحدی وجود ندارد که خوانندگان را در میان وقایع راهنمایی کند. در عوض، کتاب دهها شخصیت اصلی، تمدن و درگیری را در طول قرنها معرفی میکند.
مسلماً، ثروتی از جهانسازی رنگارنگ در اینجا ارائه شده است، با این حال آن تراکم اطلاعات نیز بخشی از مشکل است. یک اقتباس سینمایی ناچار به سادهسازی بخشهای عظیمی از اسطورهشناسی میشود، اما انجام این کار میتواند بسیاری از چیزهایی را که این اثر را خاص میکند از بین ببرد و بیشک حداقل بخشی از طرفداران را عصبانی خواهد کرد. به همین دلیل، یک اقتباس سینمایی وفادارانه از سیلماریلیون به احتمال زیاد غیرممکن خواهد بود.
In Search of Lost Time (در جستجوی زمان از دست رفته) (۱۹۱۳–۱۹۲۷)

“سفر واقعی اکتشاف، نه در جستجوی چشماندازهای جدید، بلکه در داشتن چشمهایی تازه است.” اثر عظیم مارسل پروست، در جستجوی زمان از دست رفته، به طور گسترده به عنوان یکی از بزرگترین دستاوردهای ادبی تاریخ شناخته میشود. در طول هفت جلد و بیش از چهار هزار صفحه، این کتاب راوی بینامی را دنبال میکند که به دوران کودکی، خاطره، عشق، هنر، حسادت، جامعه و گذر زمان میاندیشد. صحنه معروف مادلن، که در آن یک طعم، سیلابی از خاطرات را جرقه میزند، به یکی از تعیینکنندهترین کاوشهای ادبیات از آگاهی تبدیل شده است.
به عبارت دیگر، موانع اقتباس بسیار زیاد است. طول عظیم کتاب، فضای مراقبهای و تمرکز بر تأثرات حسی وجود دارد. نثر کتاب نیز مانعی است. در اینجا، پروست با جملاتی فوقالعاده طولانی و پیچیده مینویسد که حرکت خود فکر را منعکس میکنند، اما در آنها تقریباً هیچ اتفاقی نمیافتد. به همین ترتیب، نحوه برخورد کتاب با زمان دشوار است، چرا که گذشته و حال دائماً در هم میآمیزند.
Gravity’s Rainbow (رنگینکمان جاذبه) (۱۹۷۳)

“اگر بتوانند کاری کنند که شما سوالات اشتباه بپرسید، دیگر لازم نیست نگران پاسخها باشند.” رنگینکمان جاذبه که در ماههای پایانی جنگ جهانی دوم جریان دارد، گروه عظیمی از شخصیتها را دنبال میکند که به طرق مختلف با برنامه موشکهای وی-۲ آلمان مرتبط هستند. از جمله آنها تایرون اسلاتروپ است، یک سرباز آمریکایی که ارتباطات آزاردهندهای بین زندگی خود و مکانهایی که موشکها اصابت میکنند کشف میکند. اگرچه این کتاب به طور گسترده به عنوان یک شاهکار ادبی ستایش میشود، بخش عمده داستان عمداً آشفته، تکهتکه و گریزان است.
آدمها بدون هشدار ظاهر و ناپدید میشوند. خطوط داستانی به شاخههای فرعی منحرف میشوند که ممکن است به روایت اصلی مرتبط باشند یا نباشند. رمان شامل صدها شخصیت، دهها خط داستانی درهم تنیده، ترانهها، تئوریهای توطئه، ارجاعات تاریخی، مباحث علمی، توهمات، پوچیهای جنسی و انحرافات فلسفی است. لحن کتاب فراواقعی و ناپایدار است و در عرض چند صفحه از کمدی مسخرهبازی به وحشت وجودی میرسد.
House of Leaves (خانه برگها) (۲۰۰۰)

“این برای تو نیست.” این کتاب ترسناک کلاسیک زیرزمینی هرگز به عنوان یک فیلم به درستی جواب نخواهد داد، زیرا ساختار ادبی آن در ذات جذابیتش تنیده شده است. خانه برگها به عنوان تحلیلی از یک مستند درباره خانوادهای شروع میشود که خانهشان دارای ابعاد داخلی غیرممکن است. با این حال، این تازه شروع غرابت اثر است. این رمان هزارتویی از روایتهای تو در تو، پانویسها، حاشیهنویسیها، تجربههای تایپوگرافیک و راویان غیرقابل اعتماد است.
بخشی از تجربه خواندن شامل تعامل فیزیکی با متن است: کلمات به صورت مارپیچ از صفحات عبور میکنند، پاراگرافها وارونه ظاهر میشوند، پانویسها به پانویسهای دیگر منتهی میشوند. بخشهای کامل کتاب خواننده را ملزم میکند تا کتاب را بچرخاند یا طرحبندیهای غیرمعمول را جستجو کند. اساساً، خانه برگها استفاده کاملی از این حقیقت میکند که یک کتاب است و نه هیچ رسانه دیگری. یک فیلم میتواند به همان پیرنگ اصلی بچسبد، اما دیگر خانه برگها نخواهد بود.
Infinite Jest (شوخی بیپایان) (۱۹۹۶)

“من اینجا توام.” شاهکار دیوید فاستر والاس، شوخی بیپایان، یکی از بلندپروازانهترین رمانهای اواخر قرن بیستم است. داستان در آمریکای شمالی در آیندهای نزدیک اتفاق میافتد و مجموعه گستردهای از شخصیتها را دنبال میکند که به یک آکادمی معتبر تنیس، یک مرکز بازپروری و یک فیلم مرموز که آنقدر سرگرمکننده است که هر کس آن را تماشا کند تمام تمایلش برای انجام هر کار دیگری را از دست میدهد (که تشابه عجیبی با پیمایش بیپایان شبکههای اجتماعی امروزی دارد) مرتبط هستند. در طول مسیر، کتاب به اعتیاد، سرگرمی، افسردگی، ناکارآمدی خانواده، موفقیت و تنهایی از طریق صدها خط داستانی درهم تنیده میپردازد.
علاوه بر همه اینها، پانویسهای معروف شوخی بیپایان به تنهایی بیش از صد صفحه را شامل میشوند و اغلب حاوی اطلاعات ضروری هستند. خوانندگان دائماً بین شخصیتها، خطوط زمانی و دیدگاههای مختلف جابجا میشوند و به تدریج از تکهها یک معنا میسازند. در نهایت، سبک منحصربهفرد والاس جاذبه اصلی است و یک صندلی ردیف جلو برای تماشای عملکرد پیچیده ذهن او به ما میدهد.
The Catcher in the Rye (ناتور دشت) (۱۹۵۱)

“هرگز چیزی به کسی نگو. اگر بگویی، دلت برای همه تنگ میشود.” برخلاف بسیاری از کتابهای این فهرست، ناتور دشت به وضوح غیرقابلفیلمبرداری به نظر نمیرسد. پیرنگ نسبتاً سرراست است: پس از اخراج از مدرسه، نوجوانی به نام هولدن کالفیلد برای چند روز در شهر نیویورک پرسه میزند و با معلمها، غریبهها، دوستان قدیمی و اعضای خانواده تعامل دارد، در حالی که با اندوه، بیگانگی و گذار به بزرگسالی دست و پنجه نرم میکند.
با این حال، این رمان بیش از هفتاد سال است که به طور مشهور، اقتباس نشده باقی مانده است. بخشی از دلیلش این است که نویسنده منزوی آن نمیخواست که اقتباس شود و بخشی دیگر به این دلیل است که چقدر برای یک فیلم دشوار خواهد بود که تجربه درون ذهن هولدن را تکرار کند. طنز، ناامنی، تناقضات، بدبینی، آسیبپذیری و تنهایی او چیزهایی هستند که این کتاب را به یک اثر کلاسیک تبدیل کردهاند. دشوار است که ببینیم یک فیلم چه چیزی میتواند به این تجربه اضافه کند.
به نظر شما آیا هیچیک از این کتابها شایسته یک اقتباس سینمایی جسورانه هستند، یا اینکه برخی داستانها واقعاً فقط به دنیای کلمات تعلق دارند؟