یک فیلم جنگی باید فراتر از نمایش صرف نبردهای خوب عمل کند. باید ترس را به شکلی ملموس و خاص به تصویر بکشد. میدان نبرد می‌تواند عظیم باشد، اما گیرایی اصلی معمولاً از یک سرباز، یک فرمان، یک افسر ترسو، یک مأموریت غیرممکن، دوستی که باید به خانه برمیگشت، یا لحظه‌ای ناشی می‌شود که بقا دیگر حس قهرمانی ندارد و به یک نفرین تبدیل می‌شود.

قدرت این فهرست دقیقاً در تعقیب همین حس نهفته است. این ده فیلم، بزرگترین لذت‌ها و تلخ‌ترین حقایق این ژانر را ارائه می‌دهند. البته که تمام آن‌ها لزوماً شاهکارهایی پرکشش یا تریلر نیستند. خیر. آن‌ها فقط برای نشان دادن تمام وجوه جنگ، از جمله لحظات کسل‌کننده و بی‌رحمانه آن ساخته شده‌اند.

۱۰. دوازده خبیث (The Dirty Dozen) – محصول ۱۹۶۷

لی ماروین در فیلم دوازده خبیث

دوازده خبیث (The Dirty Dozen) همان فیلم جنگی کثیف، پرحاشیه و با مأموریتی غیرممکن است که هنوز هم آن جذابیت خطرناک و قدیمی را دارد. ایده‌اش این است: جمع کردن یک تیم از آدم‌های بد برای انجام یک مأموریت صرفاً به این دلیل که می‌توانند. سرگرد رایسمن (با بازی لی ماروین) مأمور می‌شود گروهی از سربازان محکوم به اعدام را به یک واحد منسجم برای حمله‌ای انتحاری به یک کاخ نازی‌ها قبل از دی-دی تبدیل کند. این مردان قاتل، دزد، یاغی، روانی و مشکل‌ساز هستند و کل این چیدمان این حس را القا می‌کند که ارتش ته بشکه را جارو زده و چیزی قابل اشتعال آنجا پیدا کرده است.

لذت فیلم در تماشای ساختن نظم از دل بی‌نظمی مطلق است. رایسمن باید مردانی را که از اقتدار متنفرند، قلدری کند، فریب دهد، بیازماید و شکل دهد، در حالی که فرانکو (با بازی جان کاساوتیس) مدام با آن سرکشی آتشین خود مقابله می‌کند. چارلز برانسون، جیم براون، دونالد ساترلند، تلی ساوالاس و بقیه بازیگران، طعم‌های متفاوتی از خطر را به یک مأموریت می‌آورند. صحنه‌های آموزش، بازی‌های جنگی، ماجرای افسر قلابی، حمله نهایی و دویدن جفرسون با نارنجک‌ها، همگی آن هیجان خشن کار گروهی را به این ژانر هدیه می‌دهند.

۹. سقوط شاهین سیاه (Black Hawk Down) – محصول ۲۰۰۱

جاش هارتنت در فیلم سقوط شاهین سیاه

سقوط شاهین سیاه (Black Hawk Down) فیلمی جنگی است برای کسانی که می‌خواهند حس بدنی و ملموس از خراب شدن هم‌زمان همه چیز را تجربه کنند. ماجرا در موگادیشو با یک حمله نظامی آمریکا برای دستگیری معاونان جنگ‌سالار سومالیایی، محمد فرح ایدید آغاز می‌شود. رنجرهای ارتش و نیروی دلتا انتظار سرعت، دقت و تخلیه سریع را دارند. اما ناگهان هلیکوپترها سقوط می‌کنند، خیابان‌ها خصمانه می‌شوند و عملیات به نبردی ناامیدانه برای رسیدن به سربازان گرفتار شده قبل از آنکه شهر آن‌ها را ببلعد، تبدیل می‌شود.

مردان در میان بی‌سیم‌ها فریاد می‌زنند، در کوچه‌ها خون‌ریزی می‌کنند، یکدیگر را از میان گرد و خاک بیرون می‌کشند و تلاش می‌کنند بفهمند گلوله بعدی از کجا شلیک شده است. ضربه فیلم به این دلیل محکم است که «آشفتگی» به دشمن اصلی تبدیل میشود. اورسمَن (با بازی جاش هارتنت)، هوت (اریک بانا)، سَندرسون (ویلیام فیکنر)، مک‌نایت (تام سایزمور) و خلبانان گرفتار شده، همگی به تکه‌هایی از یک ماشین در حال فروپاشی تبدیل می‌شوند. محل‌های سقوط، اشتباهات کاروان، آتش روی پشت بام، نبرد شبانه و دویدن طولانی برای بازگشت به پایگاه، فرسودگی محض نبرد را خلق می‌کنند. فیلم، هرج و مرج، شجاعت، برادری و وحشت تاکتیکی را بدون آنکه زشتی لحظه‌ای که یک مأموریت تمیز شکل خود را از دست می‌دهد، رمانتیک جلوه دهد، به بیننده تحویل می‌دهد.

۸. دانکرک (Dunkirk) – محصول ۲۰۱۷

فیون وایتهد در فیلم دانکرک

ترس در دانکرک (Dunkirk) آن ترس بلند و معمول فیلم‌های جنگی نیست. فیلم به اندازه سایر آثار کریستوفر نولان قدرت قلاب کردن مخاطب را ندارد. حتی ممکن است در لحظاتی کسل‌کننده به نظر برسد. اما دائماً حامل ترس ناشی از انتظار کشیدن بدون هیچ پناهگاهی است. صدها هزار سرباز متفقین در سال ۱۹۴۰ در ساحل گیر افتاده‌اند، دریا پیش رو و نیروهای آلمانی از پشت سر در حال نزدیک شدن هستند. فیلم این وحشت را میان خشکی، دریا و آسمان تقسیم می‌کند و سربازانی را دنبال می‌کند که در تلاش برای فرارند، غیرنظامیانی که با قایق‌های کوچک از کانال مانش عبور می‌کنند و خلبانانی که با اتمام سوخت در آسمان می‌جنگند.

این ساختار، بقا را به یک ضربان تیک‌تیک‌کنان تبدیل می‌کند. تامی (با بازی فیون وایتهد) مدام از یک امید شکننده به امید بعدی حرکت می‌کند. آقای داوسون (مارک رایلنس) با عزم آرام یک غیرنظامی به سمت خطر بادبان می‌کشد. فریر (تام هاردی) مدت‌ها پس از آنکه هر تصمیمی برایش هزینه داشته، در آسمان می‌ماند. کشتی‌های در حال غرق، صف‌های بی‌صدا در ساحل، آب پوشیده از نفت، ترفند برانکارد، و گلایدینگ هواپیمای اسپیت‌فایر بر فراز ساحل، همگی از دل وحشت و خویشتن‌داری تراشیده شده‌اند. فیلم چیزی نادر به این ژانر می‌دهد: یک نمایش جنگی عظیم که بلندترین احساسش، نیاز مبرم به زنده به خانه رسیدن است.

۷. ۱۹۱۷ (1917) – محصول ۲۰۱۹

جرج مک‌کی در فیلم ۱۹۱۷

۱۹۱۷ (1917) نوع خاصی از هراس را دارد. شما دو سرباز را تماشا می‌کنید که به سمت ضرب‌الاجلی قدم برمی‌دارند که هنوز هیچ‌کس دیگری آن را حس نکرده است. سرجوخه‌های بلیک (دین-چارلز چپمن) و شوفیلد (جرج مک‌کی) به آن سوی سرزمین بی‌حاصل فرستاده می‌شوند تا یک گردان بریتانیایی را از حمله به تله آلمانی‌ها بازدارند و برادر بلیک نیز در میان مردانی است که اگر پیام نرسد، خواهند مرد. این مأموریت ساده، خطی مستقیم به فیلم می‌دهد، اما فشار عاطفی با هر دشت، سنگر، شهر و جسدی که از کنارش می‌گذرند، تغییر می‌کند.

درباره طراحی تک‌پلان فیلم دائماً صحبت می‌شود، با این حال نیروی واقعی ۱۹۱۷ از احساسی ناشی می‌شود که بیننده را در کنار آن‌ها گیر می‌اندازد. جنازه‌های درون چاله‌ها، تونل فرو ریخته، خانه متروکه مزرعه، خلبان آلمانی، دویدن شبانه در اکوست، زنی که با نوزادی پنهان شده و تقلای شوفیلد برای عبور از رودخانه‌ای پر از اجساد، همگی سفر را کمتر شبیه به قهرمان‌بازی و بیشتر شبیه به استقامتی فراتر از عقل جلوه می‌دهند. جرج مک‌کی نقش شوفیلد را با یک شوک خاموش بازی می‌کند که پس از مرگ بلیک عمیق‌تر می‌شود. او به راهش ادامه می‌دهد چون توقف، فقدان را بی‌معنا می‌کند و این موتور محرکه‌ای بی‌رحمانه برای هر داستان جنگی است.

۶. فرار بزرگ (The Great Escape) – محصول ۱۹۶۳

استیو مک‌کوئین در فیلم فرار بزرگ

فرار بزرگ (The Great Escape) به این دلیل هیجان‌انگیز است که اسارت را به کار گروهی تبدیل می‌کند. خودِ نقشه‌ای که در فیلم اجرا می‌شود به لذت تبدیل می‌شود و این همیشه قلاب خوبی برای یک فیلم جنگی است. بازیگران خوبی هم دارد. فیلم همه چیز را به شما می‌دهد. اسرای متفقین در یک اردوگاه اسرای جنگی آلمان تصمیم می‌گیرند با چنان تعداد زیادی فرار کنند که هم باعث شرمندگی دشمن شود و هم منابع را از تلاش جنگی آن‌ها تخلیه کند. اردوگاه به ماشین کوچک خودش تبدیل می‌شود، با مردانی که برای حفاری، جعل اسناد، دوختن لباس، پنهان کردن خاک، جمع‌آوری اطلاعات و زنده نگه داشتن روحیه تنها با تکیه بر اعصاب فولادین، تقسیم کار شده‌اند.

هیلتس (استیو مک‌کوئین) آن خونسردی بی‌قرار آمریکایی را به ارمغان می‌آورد، بارتلت (ریچارد اتنبرو) بار مسئولیت فرماندهی را به دوش می‌کشد، بلایث (دونالد پلزنس) تراژدی ملایم‌تری به عملیات می‌بخشد و هندلی (جیمز گارنر) منبع‌یابی را شبیه به یک هنر جلوه می‌دهد. تونل‌ها، مدارک جعلی، نقاط کور، کیسه‌های خاک، استراحت‌های چای و تعقیب و گریز با موتورسیکلت، همگی این فانتزی را تغذیه می‌کنند که مردان از اینکه زندان اندازه دنیایشان را تعریف کند، سر باز زده‌اند. سپس تلفات، ماجراجویی را قطع می‌کند و به شما یادآوری می‌کند که این هرگز فقط یک دزدی بامزه نبوده است. آزادی در اینجا تلفات انسانی دارد.

۵. پل رودخانه کوای (The Bridge on the River Kwai) – محصول ۱۹۵۷

نمایی از فیلم پل رودخانه کوای

پل رودخانه کوای (The Bridge on the River Kwai) اسرای بریتانیایی را دنبال می‌کند که توسط ژاپنی‌ها مجبور به ساختن یک پل راه‌آهن در برمه می‌شوند و سرهنگ نیکلسون (الک گینس) کار را به نقطه افتخاری برای مردانش تبدیل می‌کند. در یک سطح، او از حیثیت آن‌ها محافظت می‌کند. در سطحی دیگر، او به آرامی به کمال سازه‌ای دل می‌بندد که به دشمن خدمت می‌کند. این همان تنش وحشتناکی است که زیر پوست کل فیلم جریان دارد.

فیلم‌های جنگی به ندرت جذاب‌تر از تماشای غروری می‌شوند که خود را در لباس انضباط پنهان کرده است. سرهنگ سایتو (سه‌سوئه هایاکاوا) در چنگال فشار فرماندهی خودش گرفتار است، در حالی که شیرز (ویلیام هولدن) غریزه بقای بدبینانه‌تری از بیرون از نظام اخلاقی نیکلسون به همراه دارد. مارش سوت‌زنان، گرمای جنگل، ساخت پل، مأموریت خرابکاری کماندوها و کوری تدریجی نیکلسون نسبت به آنچه ساخته، یک گره اخلاقی عالی خلق می‌کند. این فیلم به شما تماشای باشکوه و کشمکش شخصیتی می‌دهد، سپس می‌پرسد که چطور وظیفه‌شناسی می‌تواند به سادگی به «منیت» تبدیل شود، وقتی یک مرد نیاز دارد رنجش معنایی داشته باشد.

۴. راه‌های افتخار (Paths of Glory) – محصول ۱۹۵۷

کرک داگلاس در فیلم راه‌های افتخار

اگر یک فیلم جنگی بتواند شما را برای نود دقیقه تمام خشمگین کند، احتمالاً دستش روی چیز واقعی‌ای است. راههای افتخار (Paths of Glory) این حس را دارد. داستان سربازان فرانسوی در جنگ جهانی اول را روایت می‌کند که به آن‌ها دستور داده می‌شود یک موضع غیرقابل تسخیر آلمانی به نام «مورچه‌خوار» را بگیرند و وقتی حمله شکست می‌خورد، ژنرال‌ها تصمیم می‌گیرند سربازان خودشان را به جرم ترسویی مجازات کنند. سرهنگ داکس (کرک داگلاس) که نیروها را رهبری کرده و می‌داند آن دستور دیوانگی بوده، باید از سه سربازی که به عنوان عبرت انتخاب شده‌اند، دفاع کند.

صحنههای دادگاه ویران‌گرند، چون نتیجه قبل از آنکه کسی صحبت کند، مسموم به نظر می‌رسد. کرک داگلاس به سرهنگ داکس چنان خشمی مهارشده می‌بخشد که هر عبارت مودبانه نظامی را زشت و ناپسند جلوه می‌دهد. قدم زدن در سنگر، حمله نافرجام، غرور ژنرال میرو (جرج مک‌ریدی)، فساد نرم و روان برولارد (آدولف منجو) و سربازانی که با اعدام روبرو می‌شوند، همگی یک ماشین جنگی را افشا می‌کنند که بیشتر از جان انسان‌ها نگران شهرت خود است. این یک فیلم جنگی بسیار خوش‌ساخت و مجهز است.

۳. نجات سرباز رایان (Saving Private Ryan) – محصول ۱۹۹۸

نیتن فیلیون در فیلم نجات سرباز رایان

نجات سرباز رایان (Saving Private Ryan) تقریباً درک شما را از آنچه یک فیلم جنگی می‌تواند روی پرده نمایش دهد، بازنشانی می‌کند. مخصوصاً صحنه ساحل اوماها. مقدمه فیلم حول محور کاپیتان میلر (تام هنکس) و مردانش می‌چرخد که از پیاده‌شدن در دی-دی جان سالم به در می‌برند و سپس دستور می‌گیرند جیمز رایان (مت دیمون)، چتربازی که برادرانش در عملیات کشته شده‌اند را پیدا کنند تا او را به خانه پیش مادرش بفرستند. این مأموریت، سوال اخلاقی فیلم را مطرح می‌کند: برای نجات یک نفر، چند زندگی باید به خطر بیفتد؟

قدرت فیلم از پاسخ متفاوت هر یک از مردان به این سوال نشأت می‌گیرد. تام هنکس، میلر را شخصیتی ثابتقدم، خسته و به شکلی آرام وحشت‌زده از دست دادن آن بخش از وجودش که زمانی به زندگی عادی تعلق داشت، به تصویر می‌کشد. رایبن (ادوارد برنز) از مأموریت متنفر است. آپهم (جرمی دیویس) می‌خواهد کلمات و ایده‌آل‌ها تحت فشار دوام بیاورند. مرگ وید (جیووانی ریبیسی) گروه را از هم می‌پاشد، چون خوبی او از همان ابتدا قابل مشاهده بوده است. نبرد ایستگاه رادار، پلاک‌های شناسایی، زندانی آلمانی، مکالمه در کلیسا، تقلای ملیش (آدام گلدبرگ) و امتناع رایان از ترک پستش، همگی مأموریت را به قلمروهایی سخت‌تر سوق می‌دهند. این فیلم به این ژانر، ابعاد، خشونت، برادری، فداکاری و بار وحشتناک این را می‌دهد که به تو گفته شود زندگی‌ات ارزش مردن مردان دیگر را داشته است.

۲. اینک آخرالزمان (Apocalypse Now) – محصول ۱۹۷۹

مارتین شین در فیلم اینک آخرالزمان

اینک آخرالزمان (Apocalypse Now) آن فیلم جنگی‌ای است که کمتر شبیه به یک مأموریت و بیشتر شبیه به سقوط در تب و تابی است که کشور نمی‌تواند از آن بیدار شود. کاپیتان ویلارد (مارتین شین) به ویتنام اعزام می‌شود تا سرهنگ کورتز (مارلون براندو)، افسری نشان‌دار که پادشاهی خشن خودش را در جنگل بنا کرده، پیدا کند و بکشد. هرچه ویلارد عمیق‌تر سفر می‌کند، جنگ کمتر شبیه به یک لشکرکشی و بیشتر شبیه به دیوانگی‌ای می‌شود که لباس زبان نظامی به تن کرده است.

هر بخش از رودخانه، طعم کابوس‌وار خاص خودش را دارد. کیلگور (رابرت دووال) که هنگام حمله هلیکوپتری، واگنر را با بلندگو پخش می‌کند، نمایشی چنان هیجان‌انگیز به شما می‌دهد که در حین تماشا، آزاردهنده می‌شود. نمایش پلی‌بوی تنهایی را به هرج و مرج تبدیل می‌کند. سکانس پل مثل این است که فرماندهی در صدا، منورها، مواد مخدر و مردانی که به تاریکی شلیک می‌کنند، تحلیل رفته است. اردوگاه کورتز، سفر را به جایی می‌برد که قدرت، فلسفه، قتل و پرستش با هم گندیده‌اند. مارتین شین، ویلارد را پیش از آنکه مأموریت شروع شود، تهی و میان‌تهی جلوه می‌دهد، در حالی که مارلون براندو کورتز را به مردی تبدیل می‌کند که آن‌قدر به وحشت خیره شده که شروع به صحبت کردن به زبان آن کرده است. این فیلم بزرگ‌ترین توهم سینمای جنگ را ارائه می‌دهد.

۱. بیا و بنگر (Come and See) – محصول ۱۹۸۵

آلکسی کراوچنکو در فیلم بیا و بنگر

فیلم‌های جنگی‌ای هستند که رنج را نشان می‌دهند، و بعد بیا و بنگر (Come and See) هست که انگار دوران کودکی را از میان آخرالزمان به دنبال خود می‌کشد. فلوریا (آلکسی کراوچنکو) پسری بلاروسی است که در زمان اشغال نازی‌ها به پارتیزان‌های شوروی می‌پیوندد و فکر می‌کند جنگ ممکن است به او هدف، ماجراجویی و شاید حتی جایی در میان مردان بدهد. فیلم با یکی از مجازات‌کننده‌ترین تحولاتی که تا به حال روی پرده سینما ثبت شده، به این خیال‌پردازی پاسخ می‌دهد.

چهره فلوریا به میدان نبرد تبدیل می‌شود. در ابتدا، او هیجان‌زده، بی‌دستو‌پا و تقریباً به اندازه کافی معصوم است که نفهمد وارد چه چیزی شده است. سپس بمب‌ها، گرسنگی، گل و لای، وحشت، هم‌دستی، مرگ و کشتار روستاییان، آن معصومیت را در زمان واقعی از بین می‌برند. وحشت گلاشا (اولگا میرونوا)، باتلاق، دهکده خالی، گاو زیر آتش، کلیسای پر از غیرنظامیان و سربازان نازی که با جنایت مثل سرگرمی برخورد می‌کنند، همگی وحشتی خلق می‌کنند که هیچ سخنرانی قهرمانانه‌ای نمی‌تواند از آن جان سالم به در ببرد. فیلم همه آنچه را که ژانر جنگی وقتی محافظت از بیننده را متوقف کند، می‌تواند انجام دهد، ارائه می‌کند. ترس، هرج و مرج، انزجار اخلاقی، اندوه، درماندگی، خشم، تاریخ و خاطره، همگی در یک تجربه درهم کوبیده می‌شوند. این فیلم در رتبه یک می‌نشیند چون جنگ را به گونه‌ای به تصویر می‌کشد که رمانتیک کردن آن را بعد از تماشا غیرممکن می‌سازد.

حالا نوبت شماست: به نظرتان کدام فیلم توانسته تلخ‌ترین حقایق یک نبرد را بدون هیچ گونه سانسور یا رمانتیک‌سازی به تصویر بکشد؟