اثر تازه و پرهیجان آلیشا هریس با نام Is God Is (خدا هست؟) روی فرکانسی ارتعاش میکند که درک کامل آن دشوار است. این فیلم، یک احضار روح برای خشمی است که زنان سیاهپوست با هم شریکند؛ یک جنگیری برای تحقیرهایی که مجبور به فرو خوردنشان شدهایم. این اثر، همدردی است و شاید حتی فراخوانی برای اقدام، که از چندین فیلم با محوریت ضدقهرمانان زن سیاهپوست الهام میگیرد. من آن را شروع یک جریان تازه مینامم، اما در حقیقت این سومین داستانی است که در یک سال گذشته با بخشی از وجودم که سعی در سرکوبش داشتهام سخن گفته و خاطرات، غرایز بقا و نجابت نهادینهشده را از ریشه بیرون کشیده است.
این فیلم مرا به یاد لحظاتی از زندگیام میاندازد که در آنها احساس شرم کردهام (و واژه «لحظاتی» احتمالاً کمنمایی است)، و بهخصوص یک لحظه که روانم را برای همیشه زخمی کرد. ماجرا به دوران دبیرستانم برمیگردد، جایی که یکی از شاید چهار دختر سیاهپوست در پایه تحصیلیام بودم و مرتب با دوستانم به مسابقات فوتبال میرفتم. آن روزها موهایم را باز میگذاشتم، شبها شلخته میبافتم و صبح بازشان میکردم، اما بعد از آن بازی به یاد میآورم که در این کار تجدیدنظر کردم. چون پس از حدود ۳۰ دقیقه از آن نیشگونهای مداوم و ظریف بالای سرم، برگشتم و دیدم که گروهی از پسرها آبنباتهای جویدهشده، چوب آبنبات چوبی و جولی رانچرز را لابلای موهایم انداخته بودند. دوستانم که دو طرفم نشسته بودند، به بهترین شکل ممکن آبنباتها را از لای موهایم بیرون میکشیدند. آنها نگذاشته بودند برگردم. به آن پسرها نگفته بودند که دست از کارشان بردارند. و بعد از این که متوجه شدم، هیچ علاقهای به جابهجا شدن نشان ندادند.
در آن لحظه، شرم از سیاه بودن در فضایی سفید و ناخوشایند میآمد. از داشتن مویی که پشت سرم به چیز دیگری تبدیل شده بود: یک سطل زباله، یک هدف متحرک. آن شرم از یک دروغ نشأت میگرفت: این که به نحوی لایق محافظت شدن نیستم. اما حالا وقتی خاطره آن روز به ذهنم هجوم میآورد، از حقیقت شرمندهام. خشمی که احساس کردم، میل به کتک زدن کسی (یا همه)، عادلانه بود، اما بیتفاوتی اطرافم مرا متقاعد کرد که چنین نبود. انکارش البته فقط اوضاع را بدتر کرد؛ هر خشمی که اکنون درونم پناه میدهم، به آن لحظه گره خورده است، شعله همیشه فروزان تنور خشم من.
این همان خشمی است که هریس در طول ۱۰ سال گذشته در آثار خود تنیده است. این نمایشنامهنویس برنده جایزه، توجه ویژهای به میزوگنوآر (misogynoir) دارد، نوعی زنستیزی که بهطور خاص زنان سیاهپوست را هدف قرار داده و تحقیر میکند. هریس در یک جلسه پرسش و پاسخ به میزبانی Film Independent گفت: «در آن نقطه تقاطع، مردم میتوانند نسبت به ما و خشممان بسیار تحقیرآمیز برخورد کنند. آنها به سادگی خشم ما را جدی نمیگیرند… واقعاً آن را سرکوب میکنند. علاقهای ندارند. کنجکاوی برای درک نکات ظریف خشم یک زن سیاهپوست نشان نمیدهند.»
به همین دلیل است که هریس Is God Is (خدا هست؟) را نوشت، داستانی انتقامجویانه که علیه این بیتفاوتی میایستد. این اثر در ابتدا یک نمایشنامه بود که از تراژدی یونانی و وسترن اسپاگتی وام میگرفت، و اکنون زندگی دومی را به عنوان ادای دینی سینمایی به زنانگی سیاه در تمام خشم درست و آشفتهاش تجربه میکند. این فیلم بهدلیل آن حیاتی است که برای بسیاری، یک زن سیاه عصبانی، مزاحم است. هرگونه ابراز خشم، در مسیر «نقش طبیعی» ما قرار میگیرد: نقش مراقب، تماشاگر نهایی. اتخاذ هر رفتاری به غیر از تسلیم محض، یک هشدار جنگی، یک نقص در ماتریکس است. هر قانونی را که برای چرخش چرخهای جامعه وضع شده میشکند. هریس میگوید که عصبانی بودن یک زن سیاه، و اشاره به سیستمهایی که قرنهاست ما را «از انسانیت ساقط کردهاند»، «خطرناک» است.
اولین فیلم بلند هریس از این خطر نمیهراسد. داستان دو خواهر دوقلو (با بازی درخشان کارا یانگ و مالوری جانسون، هر دو تور دو فورس بینظیر) را دنبال میکند که با چهرههایی زخمخورده بزرگ شدهاند، پس از آن که پدرشان، «هیولا» (با بازی استرلینگ کی. براون)، مادرشان را به جرم تلاش برای ترک او به آتش کشید. سالها میگذرد تا این دو با زنی که او را خدا مینامند (با بازی ویویکا ای. فاکس) تجدید دیدار میکنند. خدا در آخرین روزهای زندگیاش از آنها میخواهد تا سرانجام از پدرشان انتقام بگیرند. به هر حال او سعی کرد مادر را بکشد، منطقی است که کسی این لطف را جبران کند. و هرچند تماشای دست و پنجه نرم کردن این زنان با خشم و اندوه پیوندخورده با چنین ترومایی دردناک است، اما از نگاه همدلانه هریس به این موضوع، نوعی التیام نیز حس میشود.
در حالی که به ندرت کمبودی مطلق در نوع ضدقهرمانان زن سیاهپوستی که در Is God Is (خدا هست؟) میبینیم روی پرده وجود داشته، بسیاری از فیلمهایی که امروز آنها را انجیل میدانیم با کلیشهها و پیشداوریهایی آلوده شدهاند که هنوز مزه تلخی به جا میگذارند. به ازای هر Jackie Brown (جکی براون)، فیلمی که با همدلی غافلگیرکنندهای نسبت به قهرمان سیاهپوست خود همراه است، نیم دوجین فیلم وجود دارند که زیر بار میزوگنوآر به سختی پنهان شده خود فرو میروند. این موضوع (تا حدودی) شبیه چیزی است که هریس میگوید: نگاه دقیق به خشم زنانه سیاه بسیار دشوارتر از چیزی است که آن را تبدیل به دستمایه شوخی میکند. دستکم تا همین اواخر اینطور بود. در چند ماه گذشته، مفهوم زن سیاهپوست انتقامجو غیرقابل اجتناب شده است. فراتر از آن، این مفهوم اکنون آن ظرافتی را به خود گرفته که دیگر امید دیدنش را از دست داده بودم.
Is God Is (خدا هست؟) جدیدترین فیلم در فهرست رو به رشدی از آثاری است که به قهرمانان زن خود اجازه میدهند تا تمام گستره خشمشان را ابراز کنند. فیلمهای مستقل بیسروصدا در حال ساختن شالودهای برای این تیپ شخصیتی بودهاند، اما این بیان جدید و بهبودیافته از ضدقهرمان زن سیاهپوست به نظر میرسد با فیلم One Battle After Another (نبردی پس از نبردی دیگر) محصول ۲۰۲۵ به جریان اصلی راه یافت. پرفیدیا بورلی هیلز (با بازی تیانا تیلور) یک شبه به چهره جدید زنانگی پیچیده سیاه تبدیل شد و اندکی بعد، به کانون بحثهای پرخار تبدیل گشت. این انقلابی آتشینمزاج، علیه دو کاریکاتور نژادی فراگیر یعنی زن سیاه عصبانی و جیزبل شهوتپرست، با پیچشی زنمحور قد علم میکند. او عمیقاً به مبارزه خود اهمیت میدهد، اما از خواستههای خودش نیز غافل نمیشود. پرفیدیا تمایلات جنسی خود را به همان اندازه خشمش به کار میگیرد: اینها سلاحهایی در زرادخانه او هستند، بهویژه برای دور نگه داشتن افرادی شرور مانند کلونل لاکجاو فاسد (با بازی شان پن)، اما همچنین پاسخی هستند به جهانی که مصمم است او را فرسوده کند.
پرفیدیا به شیوههایی حمله میکند که شاید برای ناظران بیرونی منطقی نباشد، اما همانطور که تیلور به لس آنجلس تایمز گفت، برای زنی که احساس میکند «کمترین محافظت را» در میان افراد جامعه دارد، کاملاً موجه است. این بازیگر اشاره میکند: «شما میبینید که این زن نادیده گرفته میشود. شما میبینید که این زن مورد شیانگاری جنسی قرار میگیرد.» گستاخی او نتیجه آن سلب انسانیت است: او خودش را انتخاب میکند چون میترسد هیچکس دیگری این کار را نکند.
تیلور درباره نقش نامزد اسکار خود گفت: «احساس خوبی داشت که یک زن را واقعاً خودخواه ببینم. میدانم که احتمالاً هضمش سخت است، اما این چیزی است که باید میدیدیم، چون همه شنل ابرقهرمانی به تن ندارند.»
تیلور اشتباه نمیکند: چه دوستش داشته باشید چه از او متنفر باشید، پرفیدیا پاسخی حسابشده به تیپ شخصیتی کلیشهای دیگری به نام ابرزن سیاه است. آن تیپ شخصیتی، زن رنجکشیده و مستقلی را تقدیس کرد که با لبخندی فداکارانه و پشتکاری اخلاقمدار، تحقیرهای روزمره را از سر میگذراند. به دایان کرول در سریال Julia (جولیا) فکر کنید. این الگو تقریباً به اندازه نمونههای آشفتهترش به تصویر جمعی ما آسیب زد. شخصیتهایی مانند پرفیدیا، یا خواهران ایز گاد ایز یعنی راسین و آنائیا، شاید نمایانگر یک نوسان تهاجمیتر از آنچه ضروری به نظر برسد باشند، اما به طرق مختلف، گستاخی آنها مسئله بقاست. در نیازشان به مقابله خشونت با خشونت، ذرهای از پم گریر، قدیس حامی دوران بلاکسپلویتیشن، وجود دارد. چیزی که آنها را از شخصیتهایی مانند کافی و فاکسی براون متمایز میکند، به طرز عجیبی، خودخواهیشان است. در حالی که میتوانند از کتاب آنها صفحهای بردارند و از جامعه خود دفاع کنند، این طبقه جدید از ضدقهرمان زن سیاهپوست، اول از خودش دفاع میکند. غرامتها متعلق به اوست که مطالبه کند، و تخلیه هیجانی حاصل از تماشای عملکردش، به تماشاگران زن سیاهپوست تعلق دارد.
ظهور نظریه آفروپسیمیسم (Afropessimism)، مکتب فکری که استدلال میکند جامعه بر پایه ضدسیاهی بنا شده است، یکی دیگر از مواد اولیه حیاتی در این میان است. اگر سلب انسانیت ما کلید چرخش جهان است، و اگر این در تار و پود نظم جهانی تنیده شده، آنگاه کاری جز ویران کردن همه چیز باقی نمیماند. در فیلم One Battle (یک نبرد)، این به شکل شورش و اخلال خشونتآمیز نمود مییابد؛ در Is God Is (خدا هست؟) مسئله برچیدن پویاییهای سمی درون خود جامعه سیاهپوستان است. و در رمان جدید Honey (هانی) نوشته ایمانی تامسون، همان نظریه توجیهی برای یک قتل عام میشود: شخصیت زن فتال او، دانشجوی دکتری در کمبریج، مردان را برای برقراری توازن در «نمایش مرگ سیاهان» میکشد. در دستان نویسندگان بهتر، سریال The Boys (پسرها) نیز میتوانست از دریچه ژانر ابرقهرمانی به آفروپسیمیسم بپردازد. در فصل آخرش، خواهر سیج با بازی سوزان هیوارد به طور خلاصه تلاش میکند تا صرفاً برای رسیدن به اندکی صلح، پایان دنیا را رقم بزند. انگیزههای نیهیلیستی او به طرز عجیبی… تا حدی قابل درک هستند. (قول میدهم سایکوپات نیستم، در واقع به خاطر وجود چنین شخصیتهایی است که میدانم در این درماندگی تنها نیستم).
اما همیشه بحث خشونت فیزیکی نیست. در فیلم Hedda (هدا) ساخته نیا داکاستا، انتقام اجتماعی میتواند به سادگی تحقیر آیینی مهمانان متمول مهمانی خانهتکانی یک زن خانهدار کسل (با بازی تسا تامپسون) باشد. فیلم I Love Boosters (من عاشق بوسترها هستم) ساخته بوتس رایلی، یک گروه دخترانه محروم را دنبال میکند که در حال پس گرفتن حقشان از یک طراح استثمارگر در منطقه بِی اریا هستند. در سریال Industry (صنعت) از شبکه HBO، این یک زن سیاهپوست نابغه دو رگه (با بازی میهالا) است که از همان نردبان یک کارگزار مالی سفیدپوست مرفه بالا میرود. در این طبقهبندی جدید، فضا برای یک کالیدوسکوپ از شخصیتها وجود دارد؛ فضا برای آشفتگی، اشتباهات و انسانیت. داکاستا در سال ۲۰۲۵ به Refinery29 گفت: «به نظر من این چیزی است که واقعاً همدلی میسازد، نه اینکه جعبه کوچکی برای خودمان بسازیم تا مجبور شویم در آن جا بگیریم.»
پارامترهایی که این تیپ شخصیتی نوظهور را تعریف میکنند هنوز در حال ترسیم شدن هستند، اما قطعاً برای شخصیتهای زن سیاهپوستی که خود را برای همتایان سفیدپوستشان کوچک میکنند یا آنهایی که فاقد زندگی درونی پیچیده هستند، نیست. این مورد آخر بهویژه همان دلیلی است که مانع از تأثیرگذاری واقعی آثار امیدبخشی مانند فیلم شورشگرانه They Will Kill You (آنها تو را خواهند کشت) شده است. فیلم The Drama (درام) ساخته کریستوفر بورگلی نیز به همین شکل قهرمان زن خود را ناامید میکند. فیلم نگاهی گذرا به این ایده میاندازد که یک دختر سیاهپوست، منزوی و قلدریشده در مدرسه عمدتاً سفیدپوستش، شکلی از خشونت را اتخاذ میکند که مردان سفیدپوست تقریباً آن را به نام خود ثبت کردهاند، بدون این که دلیلش را واکاوی کند. و این فقدان کنجکاوی، مثل یک سیلی در صورت است. حتی سریال Industry نیز پس از فصل چهارمش که شخصیت هارپر استرن با بازی میهالا را از بیشتر زندگی درونیاش تهی میکند و از او صرفاً برای پیش بردن شخصیتهای اطرافش استفاده میکند، به ورطه بهرهکشی فرو میافتد.
این بیعلاقگی همیشه عامدانه و از روی سوءنیت نیست، اما به نقصی در طراحی ضدقهرمان زن سیاهپوست اشاره دارد، دستکم وقتی شتابزده نوشته شده باشد. هر استفادهای از این تیپ شخصیتی مثل هم نیست و این باعث میشود علاقه ناگهانی و سطحی به آن، بهویژه در برابر کاوشهای «ملایمتر» زنانگی سیاه، کمی نگرانکننده باشد. قهرمانان زن سیاهپوست همچنان از آن دوران girlhood که همتایان سفیدپوستشان در هر رسانه مهمی انحصار آن را در اختیار دارند، محروم هستند: فیلم، تلویزیون، حتی تیکتاک. به همان اندازه که دیدن خشممان که به شیوهای جدید جان میگیرد تازه و دلپذیر است، اما این نمیتواند تصویر غالب از زن سیاهپوست باشد. وگرنه، این همان کلیشههای قدیمی است، فقط با یک جراحی زیبایی مدرن؛ یعنی برداشت درد ما با جلوهای پرزرق و برقتر.
شاید به همین دلیل است که اولین فیلم هریس تا این اندازه خوب عمل میکند: Is God Is (خدا هست؟) در واقع اذعان میکند که این چرخه خشونت نمیتواند تا ابد ادامه یابد. پیدا کردن راهی برای تخلیه خشمان تنها نیمی از معادله است، اما وقتی آن را به برق وصل کردیم، این خشما به کجا میرود؟
شما چطور فکر میکنید؟ آیا دیدن این ضدقهرمانهای زنانه پیچیده واقعاً میتواند مرهمی برای زخمهای جمعی باشد، یا صرفاً آینهای تازه در برابر خشم فروخورده ماست؟