تماشای یک تریلر روانشناختی برای همه نیست. و اگر عمیقتر نگاه کنید، تشخیص اینکه چه فیلمی یک تریلر روانشناختی خوب است هم برای همه میسر نیست. به نظر من، این فیلمها زمانی بیشترین ضربه را میزنند که خطر، شبیه فکری شود که شخصیت نمیتواند از آن رها شود.
مثلاً یک چاقو، یک جسد، یک جنایت، یا یک غریبه میتواند دروازه را باز کند، اما ترس واقعی بعداً از راه میرسد، وقتی احساس گناه، پارانویا، میل، هویت، حافظه یا باور شروع به خم کردن اتاق دور همه میکند. این ۱۰ تریلر از این نظر دستکم گرفته شدهاند. چون یک یا چند تا از آن عناصر را دارند و با این حال هرگز مشهور نشدند. پس اگر از آن دسته هستید که از یک تریلر روانشناختی واقعی عقب نمینشینید، راحت بنشینید.
۱۰. The Gift (هدیه) (۲۰۱۵)
بدترین چیز درباره فیلم The Gift (هدیه) این است که چقدر مودبانه شروع میشود. سایمون (جیسون بیتمن) و رابین (ربکا هال) زوجی متاهل هستند که تلاش میکنند زندگی خود را در کالیفرنیا از نو بسازند، تا اینکه گوردو (جوئل ادگرتون)، مردی ناجور از دوران مدرسه سایمون، با هدایا، ملاقاتها و لبخندی که هرگز اجازه نمیدهد فضا آرام بگیرد، دوباره ظاهر میشود. در ابتدا مثل یک داستان آشنا-عجیب-قدیمی به نظر میرسد، اما فیلم مدام ناراحتی را به سمت سایمون هدایت میکند، کسی که اعتماد به نفسش کمتر شبیه جذابیت و بیشتر شبیه چیزی میشود که از آن برای دفن کردن آدمها استفاده کرده است.
اینجاست که فیلم به شکلی هوشمندانه خشن میشود. رابین تنها کسی میشود که واقعاً به سکوت پیرامون گذشته شوهرش گوش میدهد، در حالی که سایمون با حقیقت مثل یک مشکل تجاری برخورد میکند که میتواند مدیریتش کند. حوض ماهی کویی، احساس خانهای که قفل شده، تنش سر میز شام، و ادب زخمخورده گوردو، همگی یک سوال زشت را پیش میکشند: چه اتفاقی میافتد وقتی قلدر بزرگ میشود، پولدار میشود و تصور میکند هیچکس رسیدی نگه نداشته؟ انتقام فیلم عمیقاً نفوذ میکند چون به زندگیای حمله میکند که سایمون بر پایه انکار ساخته است.
۹. A Simple Plan (نقشه ساده) (۱۹۹۸)
پول از آسمان افتادن یک فانتزی به نظر میرسد تا اینکه فیلم A Simple Plan (نقشه ساده) به شما یادآوری میکند که آدمهای معمولی اغلب یک تصمیم بد با غریبههایی برای خودشان شدن فاصله دارند. هنک (بیل پکستون)، برادرش جیکوب (بیلی باب تورنتون) و دوستشان لو (برنت بریسکو) یک هواپیمای سقوط کرده در برف پیدا میکنند با یک خلبان مرده و یک کیسه پر از پول. هنک عاقل است، مردی با شغل، زن، بچهای در راه، و تصویری پاک از خودش. دقیقاً به همین دلیل تماشای فروپاشی او بسیار دردناک است.
نبوغ فیلم در این است که اولین سازشها چقدر کوچک به نظر میرسند. پول را پنهان کن. صبر کن. یک دروغ بگو. از دروغ محافظت کن. سارا (بریجت فوندا)، همسر هنک، با خونسردی تأمل برانگیزی شروع به فکر کردن درباره عواقب میکند، طوری که تقریباً شما را میترساند قبل از اینکه هنک کاملاً متوجه شود. تنهایی جیکوب به کل داستان دردی میبخشد، چون عشق او به هنک مدام در میان تصمیماتی کشیده میشود که هیچیک از برادران نمیتوانند جبران کنند. برف، کلاغها، دیدار از خانه مزرعه، خشونت تصادفی، همه چیز انگار اخلاقی است که ذرهذره یخ میزند. این یک شاهکار از طمع معمولی است که آدمهای معمولی را به مدرک جنایت تبدیل میکند.
۸. Frailty (سستی) (۲۰۰۱)
کمتر تریلری ایمان را اینقدر شخصی و اینقدر ترسناک جلوه میدهد. در فیلم Frailty (سستی)، مردی به نام فنتون میکس (متیو مککانهی) وارد دفتر افبیآی میشود و به مأموری میگوید که برادرش ممکن است قاتل سریالی معروف به قاتل دست خدا باشد. داستانش به کودکی برمیگردد، زمانی که پدر بیوهاش (بیل پکستون) ادعا کرد فرشتهای به او یک مأموریت الهی داده تا شیاطینی را که در قالب انسان پنهان شدهاند نابود کند. فنتون و برادر کوچکترش آدام (جرمی سامپتر) سپس در خانهای گرفتار میشوند که در آن زمان خواب، کارهای روزمره و قتل شروع به اشتراک زبانی یکسان میکنند.
فیلم به شدت ناآرامکننده است چون پدر در لحظاتی که باید همه چیز را روشنتر کند، مهربان است. او پسرانش را بغل میکند، به آنها غذا میدهد، به آنها میآموزد و با اعتقاد کامل صحبت میکند، که همین خشونت او را از نگاه یک کودک سختتر قابل پردازش میکند. فنتون مقاومت میکند چون هنوز معتقد است دنیا خارج از تصورات پدرش قوانینی دارد. آدام میخواهد باور کند چون باور او را به والدینی که میپرستد نزدیک نگه میدارد. تبر، سرداب، لیست اسامی و اطمینان آرام پدر، فیلم را به کابوسی درباره کودکانی تبدیل میکند که وارث واقعیتی میشوند که هرگز آن را انتخاب نکردهاند.
۷. Take Shelter (پناه بگیر) (۲۰۱۱)
فیلم Take Shelter (پناه بگیر) کرتیس لا فورچ (مایکل شانون) را دنبال میکند که طوفانهایی را میبیند قبل از اینکه کس دیگری تغییر آب و هوا را حس کند، و این دقیقاً چیزی است که فیلم را اینقدر دلخراش میکند. او یک شوهر و پدر در اوهایو است، کار ساختمانی میکند و سعی میکند از همسرش سامانتا (جسیکا چستین) و دختر کوچکشان هانا مراقبت کند. بعد کابوسها شروع میشوند. بارانی مثل روغن موتور، آدمهایی که خشن میشوند، سگش که به او حمله میکند، و پناهگاه طوفان در حیاط پشتی که کمکم کمتر شبیه آمادگی و بیشتر شبیه اعتراف میشود.
کرتیس میداند که ترس میتواند یک خانواده را نابود کند حتی اگر ترس از روی عشق باشد. این چیزی است که این فیلم را دردناک میکند. او تاریخچه بیماری روانی مادرش را میداند. او میداند که پول کم است. او میداند که سامانتا دارد محو شدن او را در چیزی که نمیتواند دنبالش کند تماشا میکند. شانون به کرتیس یک سکون مستأصلانه میدهد که ترسناک است چون او به شدت سعی میکند آبرومند بماند. چستین به سامانتا قدرت کسی را میدهد که آنقدر دوستش دارد که حقیقت را طلب کند. هر خرید پناهگاه، هر دروغ، هر شرمندگی در جمع همان سوال را محکمتر میکند. آیا او از خانوادهاش محافظت میکند، یا خطر درون خودش است؟ این حس دیوانهکنندهای است وقتی فیلم را تماشا میکنید. ۱۰ از ۱۰ امتیاز.
۶. Dead Ringers (همزادان مرده) (۱۹۸۸)
فیلم Dead Ringers (همزادان مرده) دوقلوهای منتل را دنبال میکند، از آن دسته شخصیتهایی که قبل از هر اتفاق وحشتناک آشکاری، مو به تنتان سیخ میشود. الیوت منتل (جرمی آیرونز) و بورلی منتل (جرمی آیرونز)، دوقلوهای همسان متخصص زنان، یک مطب پزشکی، یک شهرت، و در نهایت زنان مشترکی را شریک میشوند، به طوری که الیوت معمولاً اول بیماران را اغوا میکند بعد آنها را به برادر شکنندهترش بورلی میسپارد. کل زندگی آنها بر اساس همسانی، رازداری و زبانی خصوصی بنا شده که به آنها اجازه میدهد با دیگران مثل امتداد پیوندشان رفتار کنند.
بعد کلر (ژنویو بوژو)، بازیگری با آناتومی تولیدمثلی نادر، ترتیب را به هم میزند چون بورلی واقعاً به جای تصاحب روتین، به وابستگی احساسی میافتد. از آنجا به بعد، فیلم تبدیل به فروپاشی آرام هویت دوقلویی، اعتیاد به مواد مخدر، وسواس جراحی، و بدنهایی میشود که مثل رمز و رازهایی برای کنترل در نظر گرفته میشوند. عجیب و غریب میشود. ابزارهای جراحی سفارشی که بورلی برای «زنان جهشیافته» طراحی میکند، وحشتناکاند چون فروپاشی روانی او را فیزیکی میکنند. آیرونز به برادرها روحهای متمایزی میدهد بدون اینکه بازی را تبدیل به یک حقه کند. فیلم سرد، بیمارگونه و تراژیک است.
۵. The Tenant (مستأجر) (۱۹۷۶)
پارانویای آپارتمانی نباید اینقدر شخصی حس شود، اما فیلم The Tenant (مستأجر) یک اتاق اجارهای را به شخصیتی تبدیل میکند که به آرامی ساکنش را میبلعد. داستان فیلم ترلکوفسکی (رومن پولانسکی)، مردی آرام لهستانی در پاریس را دنبال میکند که بعد از خودکشی ناموفق مستأجر قبلی، سیمون شول (دومینیک پولانژ)، به آپارتمانی نقل مکان میکند. در ابتدا، همسایهها فقط سختگیر و فضول به نظر میرسند. آنها از سروصدا شکایت میکنند، او را زیادی تماشا میکنند و رفتار عادی را مثل نقض یک قانون نامرئی تلقی میکنند.
بعد اتاق شروع به بازنویسی او میکند. ترلکوفسکی وسایل قدیمی سیمون را پیدا میکند، متوجه میشود آدمها از آن طرف حیاط زل زدهاند، به کافهای سر میزند که پرسنل همیشه سفارش همیشگی او را برایش میآورند، و آرام آرام احساس میکند که ساختمان از او میخواهد تبدیل به همان زنی شود که قبل از او در آنجا زندگی میکرده. نبوغ فیلم در این است که هرگز اجازه نمیدهد آرامش حول اتفاقی که میافتد جا خوش کند. شاید همسایهها توطئه کردهاند. شاید ترلکوفسکی در حال فروپاشی است. شاید این گزینهها یکدیگر را تغذیه میکنند. دستشویی روبروی حیاط، دندان داخل دیوار، آرایش، لباس زنانه، راهپله، همه اینها زندگی شهری را به تسخیر روانی تبدیل میکند.
۴. The Vanishing (ناپدید شدن) (۱۹۸۸)
وحشت و تحریک روانی در فیلم The Vanishing (ناپدید شدن) با نوعی ناپدید شدن شروع میشود که خود زمان را ویران میکند. رکس هوفمن (ژن برووتس) و ساسکیا واگتر (یوهانا تر استیگه) زوجی جوان هلندی هستند که در سفری به فرانسه، ساسکیا در یک پمپ بنزین ناپدید میشود. نه جسدی، نه پاسخی، نه سرنخ دراماتیکی که اجازه دهد غم به مرحله بعد برود. رکس سالها غرق نیاز به دانستن آنچه اتفاق افتاده میشود، و این نیاز دقیقاً به نقطهضعفی تبدیل میشود که ریموند لوموند (برنار-پیر دونادیو) بیش از حد خوب درکش میکند.
این یکی از بیرحمترین تریلرهای تاریخ سینماست. با کنجکاوی مثل یک تله برخورد میکند. رکس فقط دلتنگ ساسکیا نیست، بلکه به قطعه گمشده معتاد میشود، به این ایده که یک جواب ممکن است به پوچی شکل بدهد. ریموند به شکلی ساده و خانگی ترسناک است. او خانواده، روال روزمره، تمرینها، و غرور آرام مردی را دارد که در حال آزمایش است که آیا میتواند شرارت را مثل یک آزمایش مرتکب شود. ملاقات نهایی آنها غیرقابل تحمل است چون فیلم چیزی بیرحمانه را درباره وسواس میفهمد. بعضیها ترجیح میدهند حقیقت را بدانند و به دست آن نابود شوند، تا ابد بیرون از در زندگی کنند.
۳. Cure (درمان) (۱۹۹۷)
این فیلم طوری حس میشود که انگار شیطان یاد گرفته چطور آرام حرف بزند و صبر کند. داستان فیلم Cure (درمان) کارآگاه کنیچی تاکابه (کوجی یاکوشو) را دنبال میکند که در حال تحقیق روی یک سری قتل در توکیو است، جایی که قاتلان مختلف همان علامت X را روی قربانیانشان حک میکنند، با این حال هیچکدام به نظر نمیرسد به یاد بیاورند چرا این کار را کردند. ردپاها به مامیا (ماساتو هاگیوارا) میرسد، مردی خنثی و رها، که سوالات، مکثها و آرامش عجیبش انگار چیزی را درون آدمهای اطرافش شل میکند.
ترس در Cure (درمان) بلند نیست. از میان مکالماتی پخش میشود که کمی اشتباه حس میشوند، از میان اتاقهایی که انگار هوا از یقین خالی شده، از طریق خستگی فزاینده تاکابه وقتی زندگی کاری و زندگی خانهاش شروع به فشار آوردن روی یک عصب میکنند. مشکلات سلامت روان همسرش از پیش او را از از دست دادن کنترل میترساند، و حضور مامیا آن ترس خصوصی را به عفونتی گسترده تبدیل میکند. یک شعله فندک، یک لیوان آب، یک سوال تکرارشونده، کسی که یک ثانیه زیادی زل زده، این چیزهای کوچک شروع به خشونتآمیز شدن میکنند. فیلم به شدت ترسناک است چون قتل کمتر شبیه یک عمل و بیشتر شبیه ایدهای میشود که کسی قفلش را باز گذاشته.
۲. Perfect Blue (آبی کامل) (۱۹۹۷)
فیلم Perfect Blue (آبی کامل) درباره کابوس میما کیروگوئه (جونکو ایوائو) است. هر سال مرتبطتر حس میشود، که راستش ترسناک است. او یک گروه آیدل پاپ را ترک میکند تا بازیگر شود، به امید اینکه جدی گرفته شود، اما این گذار تصویرش را به مالکیت عمومی تبدیل میکند. طرفداران احساس میکنند به آنها خیانت شده، تهیهکنندهها او را به نقشهای استثماری هل میدهند، و یک دفتر خاطرات آنلاین که به صدای او نوشته میشود، طوری جلوه میدهد که انگار نسخه دیگری از میما قانعکنندهتر از خودش زندگی میکند.
فیلم دچار سرگیجه میشود چون شهرت از زوایای مختلف به او حمله میکند. یک تعقیبکننده با احساس حق مالکیت مذهبیوار او را تماشا میکند. شخصیت آیدل سابقش مثل روحی از بیگناهی و اتهام ظاهر میشود. صحنه فیلمبرداری او را مجبور میکند برای اعتبار حرفهای نقش تروما بازی کند، بعد واقعیت دور لبههای اجرا شروع به لیز خوردن میکند. فیلم یک شاهکار است به خاطر درک تیزش از این که شهرت یعنی دزدی هویت با کف زدن.
۱. Seconds (ثانیهها) (۱۹۶۶)
فانتزی ترسناک فیلم Seconds (ثانیهها) این است که یک زندگی دوم شاید فقط آشکار کند که زندگی اول چقدر شما را از درون خالی کرده. آرتور همیلتون (جان رندالف) یک بانکدار میانسال است که زندگی امن و پوچش تقریباً غیرقابل تحمل شده. یک سازمان مخفی به او یک صورت جدید، یک مرگسازیشده، و یک هویت ساختگی به عنوان تونی ویلسون (راک هادسن) پیشنهاد میدهد، هنرمندی جوانتر که در کالیفرنیا زندگی میکند. روی کاغذ، این شبیه فرار است. در عمل، یکی از تنهاترین تلههای تاریخ سینما میشود.
فیلم عمیقاً نفوذ میکند چون آرتور فانتزی را به دست میآورد، و هنوز نمیتواند نجاتش دهد. خانه جدید، بدن جدید، دوستان جدید، مهمانیهای شراب، و آزادی موعود همگی طوری حس میشوند که انگار توسط آدمهایی طراحی شدهاند که میل را مطالعه کردهاند بیآنکه روح را بفهمند. درخشان است که هادسن به تونی غمی میدهد که مدام از سطح جذاب نشت میکند، انگار پوچی قدیمی آرتور به دنبالش به پوست جدید آمده. ملاقاتش با همسر سابقش ویرانکننده است چون او برای مردی سوگواری میکند که خیلی قبل از مرگ تقلبی محو شده بود. Seconds (ثانیهها) انتخاب اول من است چون بازآفرینی را به وحشت تبدیل میکند. یک صورت جدید نمیتواند زندگیای را که هرگز واقعاً زیسته نشده نجات دهد.
حالا نوبت شماست: کدام یک از این تریلرهای روانشناختی را قبلاً دیدهاید، یا کدام یک بیشتر کنجکاویتان را برانگیخته؟ نظراتتان را با ما به اشتراک بگذارید!